|
|
|
|
|
سلام.ساعت ۵/۲ با زنگ خونه پا شدم درو باز کنم دیدم آقای همسر با یه شاخه گل و یه کیک وارد شد.کلی از خودم ذوق در کردم مدتی بود اصلا خودمو فراموش کرده بودم همه چیز شده بود راستین .دیدم دیگه نمی شه صبح پاشدم واسه خودم یه وقت آرایشگاه گرفتم و دیدم این تحول با روز تولد یکی باشه بهتره و رفتم موهامو تیفوسی اونم کوتاه کوتاه زدم . خودم که تو اینه نگاه می کنم یاد اون بچگیهام می افتم که همیشه عاشق موهای پسرونه بودم با تیپ اسپرت .فردا هم قراره ببرمش واکسن ۱سالگیشو بزنه. انشا الله به خوبی پیش بره و مشکلی پیش نیاد امروز نگار یکی از دوستام یه نی نی دخمل ناناز به دنیا اورد که روز تولدش با من یکی شده انشالله که قدمش مبارک باشه . فردا هم تولد مادر شوهرمه که انشالله ۱۲۰ساله بشه .منو مادر شوهرم روز تولدمون ۱ روز فرق داره و شماره شناسنامهامونم ۱ عد اختلاف داره ببینید چقدر عروسو مادر شوهر تفاهم دارن؟
بعدا نوشت: از طرف دوست عزیزم هانیه جون مامان آرتا به این بازی دعوت شدم. ۵ تا از کتابایی که خوندم و تاثیر گذار بوده. البته من اگه وقت داشته باشم کتاب زیاد می خونم ولی کو وقت؟ ۱)سری کامل کتابای به سوی کامیابی.آنتونی رابینز(واقعا کتابای خوبی بودن واسه من اون زمون ها(دوران عقد این کتابارو خوندم) ۲)زنان ونوسی .مردان مریخی/دکتر جان گری/ ۳)دخترم فرح ۴)هنر پسر داری. و راههای شگفت آمیز عشق به فرزند( اولین کتابایی که با تولد راستین خوندمشون و کتابای خوبی هم هستن) ۵.کودک .انسان .خانواده و کتاب نظم آموزی به کودکان که در حال خوندنشونم و هنوز نیمه تموم موندن؟
|
||
|
|
|
|
|
.سلام سلام.خداروشکر و به لطف خدا پسرک ما رو به بهبودیه و خدارو شکر بهتر شده از دیروزم اون داروهارو دیگه قطع کردم و تبشم قطع شده .نمی دونم این چه مریضیه که الان هر بچهای رو می بینی گرفته.راستین اصلا تو این مدت اشتها نداشت بچم ۵/۱ کیلو کم کرده و لی خداروشکر از امروز غذا می خوره البته غذاهای سبک و اشتهاشم بهتر شده ولی تا بیاد اوم کم کردن وزنو جبران کنه ۲ سال شده فکر کنم.تو این هفته بدنش اونقدر ضعیف شده که طاقت راه رفتنم نداره البته هنوز از راه رفتن خبری نیست فقط دستاشو می گیره به جایی و کم کم راه میره.به قول یکی از دوستام می گفت بچه تا راه نیو فتاده راحتی هر چی دیرتر بهتر تو یه روزنامه ای می خونم نوشته بود بهتره به بچه ها تا ۲ساگی شیر گاو ندن.البته دکتر راستینم همینو گفت و میگه تا ۲سالگی نخوره بهتره البته الانم که هوا گم شده واسه بچه خیلی خوب نیست منم بیشتر مریضیشو از همون شیر گاو میدونم و فعلن شیر گاو ارز برنامه غذاییش حذف شد. اصلا با ابگوشت و سوپ جور نیست و اصلا نمی خوره فقط اگه کاملا سرد شده باشه تو یخچال یه چند قاشقی می خوره.فقط عاشق برنجه اونم با شوید و کره و حاضره اینو هر روز بخوره و لی دکترش خوردن گوشتو بیشتر توصیه کرد تا برنج ولی همین که یه گوشت می ره زیر دهنش همرو تف می کنه بیرون ما موندیم تو کار این بچه. الانم اینقدر به من وابسته شده که حتی واسه د س ت شو یی رفتنم باید با هزار مکافات از دستش فرار کنم همش می خواد بغل باشه و بره بیرون .صبح ها هم با بیرون رفتن اقای همسر ما مشکل داریم به محض شنیدن صدای در دیگه روزگارمون تا ظهر که اقای همسر برگردند سیاهه که چرا اونو بیرون نبردن و من بیچاره مجبورم صبح کله سحر البته کله سحر شو شو ما۸یا ۹صبحه اینم عکسای پسرک مامان در دوران مریضی و بعد از مریضی
تو رو خدا ببینید از من وارد تره با کامپیوتر کار کنه؟ |
||
|
|
|
|
|
وای که دیدن یه بچه مریض و لاغر شدن روز به روز چه سخته من که دیوونه شده بودم.دیگه کم اوردم.چند شب پیش به راستین شیر گاو دادم البته بهش اب اضافه کرده بودم و خورد و مشکلی نداشت البته قبلا بهش داده بودم ولی صبح دیدم شکمش بهم خورده و اسهال شدید با استفراغ که هر چیبهش دادم فایده ای نداشت اخر بردم پیش دکتر خودش یکسری دارو داد و گفت زود خوب میشه و اگه خوب نشد باید ازمایش بده.۲روزی صبر کردم ولی هر روز بدتر میشد و بچم ۱ کیلو کم کرده تو این مدت.اون راستین شلوغ تبدیل شده به یه بچه اروم که نای باز کردن چشماشو هم نداره و به خاطر استفراغش چون غذا هم نمی خوره بدتر شده وکلی ضعیف شده .باز امروز دیدم این جوری فایدهای نداره و تبشم شدیده بردمش پیش یه دکتر دیگه که اون عفونت روده تشخیص داد و یه سری چرک خشک کن و .....داده فکر کنم از اول برده بودمش پیش همین دکتر اینقدر مریضیش طول نمی کشید .امیدوارم زود خوب بشی که من واقعا طاقت ندارم ببینم این جوری آروم می خوابی. ولی انشالله زود خوب میشییییییییییییییییی ۸۷/۲/۱۷تولد یکسالگی شهراد جون بود که از همین جا به مامان خوبش تبریگ میگم انشالله تولد ۱۲۰سالگی این پادشاه جوانمرد
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام .پسرک ما ۱ساله شد هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا پنجشبه ۱۲/۲/۸۷ که دقیقا روز تولد ۱ سالگی راستین بود یه ۶۰ نفری رو واسه مراسم دعوت کرده بودم خونه مامانم که خدارو شکر همه به موقع اومدن و مراسم به خوبی برگزار شد البته چون بچم ظهر اصلا نخوابیده بود موقع کیک اوردن و فشفشه هارو روشن کردن کلی ترسیدو اون موقع خوابش گرفته بود وکلی بهونه گیری کرد ماهم نتونستیم عکس درست حسابی ازش بگیریم یه چند تایی که هم که گرفتیم یا داره گریه می کنه یا اخم کرده ولی تولد گرفتن واسه بچه ۱ ساله گرفتن سخته ..وبچها کلی اذیت میشن . ولی خدارو شکر همه چی به خوبی برگزار شد. از همه دوستای گلمون بابت تبریکات تولد ممونم.
بچم اینجا کلی ترسیده
اینم کادوها
۳چرخه که دایی علی واسش خریده |
||
|
|
|
|
|
راستین عزیزم. پسرک مامان و بابا. تمام اینها خاطره شیرین متولد شدن تو هست روزی های شاد و شیرین به شیرینی عسل؟ (شیرین تر از عسل) و تو حالا یک سال بزرگتر شدی و من و پدرت چقدر خوشحال از داشتنت و از بودنت... آمدن هر کودکی یعنی خدا هنوز به بندگانش امیدوار است...و تو هم یکی از امیدواری های خدا به من و پدرت بودی آروزیم این است که یادت نرود که چقدر من و بابا امیر دوستت داریم و خواهیم داشت آرزویم این است که همیشه به تو افتخار کنیم ... آرزویم این است که زمزمه لالایی هایم که شبانه برایت می خواندم و اون لالایی هایی که بابا امیر برایت می خواند و از صدای مردانه او گریه می کردی را فراموش نکنی عزیزکم... آرزویمان این است همیشه مانند اسمت راستین و درستکار باشی و مایه افتخارمون تا همیشه سربلند باشیم. آرزویم این است که همیشه تن و روحت سالم باشد آرزویم این است به آن مقام و جایگاهی برسی که شایسته توست. پارسال همین موقع بود که برای متولد شدن لحظه شماری می کردم و اون روز که دکتر تاریخ 12 اردیبهشت رو مشخص کرد برای تولدت من چه خوشحال و بدون هیچ استرسی آماده آمدنت بودم.ولی صبح روزی که قرار بود تو به جمع ما اضافه بشی صبح زود با عمه محبوبت و مادر بزرگها و بابایی رفتیم بیمارستان و من با عمه محبوبه موندیم و اتاق خصوصی 3 رو به ما دادن و بقیه برگشتن خونه و تا ساعت 3 که خانم پرستار اومد و منو اماده کرد ببره اتاق عمل اونجا بود که چقدر استرس داشتم .منو بردن اتاق ریکاوری آماده کردن و یه نیم ساعتی من اونجا در انتظار عمل و چه بچه هایی که قبل از تو متولد شدن ومن صدای گریه هاشونو می فهمیدم ولی صدای گریه تو رو اون بیهوشی نذاشت بفهمم .وای که چقدر تو اون اتاق ریکاوری اشک ریختم بدون اینکه خودم بخوام نمی دونم چرا اینقدر استرس داشتم خدا می دونه چقدر دعا خوندم تا تو سالم باشی .2 ساعت بعد از عمل که منو بردن تو اتاقم طولی نکشید که از پرستار خواستم بیارنت ببینمت وای که اون لحظه ای که دیدمت چه ماه بودی یه پسر سفید پشمالو با اون چشمای کوچولوش چنان نگاه می کرد که نگو کنار خودم گذاشتمت و اون حس مادرونه رو اون لحظه احساس کردم.پسرکم حالا می فهم مادر کیست و مادر بودن یعنی چی؟ تو که مادر نمیشی ولی روزی با پدر شدنت شاید گوشه ای از حرفهای منو خواهی فهمید که این حس یعنی چی؟ عزیزکم 1سال از اون روز قشنگ می گذره و الان تو 1ساله شدی عزیزکم تولد 1سالگیت مبارک
|
||
|
|
|
|
تو رو خدا می بینید تو این عکس؟کار هر روز ما شده کفش قایم کردن از دست راستین .من نمی دونم این چه فلسفهای هست هر جا یه جفت کفش می بینه زود دستاشو می کنه داخلشو کل خونرو باهاش می چرخه موندم این یعنی چی؟ شاید بچم دستو با پا اشتباه گرفته ۵ روزی به تولد ۱ سالگی عزیزکم مونده و قرار شد مهمونی و مراسمو خونه مامانم بگیرم و واسه اونروز حدود ۷۰تا مهمون داریم (البته فقط فامیل های نزدیک ) امیدوارم مراسم خوب پیش بره . چند روز واسه چکاپ راستینو بردم پیش دکترش تا در مورد خواب شبش باهاش صحبت کنم و شیر خشکو واسش شروع کنم.که اصلا موافقت نکرد و میگه بچه ۱ساله که غذا و شیر مادر می خوره دیگه نیازی به شیر خشک نداره. و بد خوابی شبا هم به خاطر اینه که عادت دادی با شیر خوردن خواب بره و باید اتاقشو جدا میکردی.وگرنه مشکلی نداره و باید اتاقشو جدا کنی و شبا هم بهش شیر ندی.منم یه ۲ شب اول گذاشتمش تو اتاق تنها بخوابه ولی تا صبح ۴ بار بیدار شد و شیر خورد و خوابید و بهتر شده بود ولی دیگه دلم نیومد بچم تنها بخوابه و باز شبا پیشش می خوابم و باز روزی از نو؟ شیر گاوم با دستور دکترش اونم یه بار در روز شروع کردم و خدارو شکر مشکلی نداره و میگه چون گرمی داره بهش عرق نیلوفر بده باید اینم امتحان کن م شاید جواب داد.وزنش ۹کیلو که زیاد خوب نبود و بچم کلی لاغر شده.البته از بس بد شده و همش داره وول می خوره مگه می تونه یه جا بشینه جدیدنم که با کفشا عشق می کنه و با این وزن ۹ کیلویی کفشای سنگینو بلند می کنه از اینور به اونور . یه هفته است دارم فوت کردن شمعو بهش یاد میدم ولی از شمع می ترسه و همین که می بینه فرا می کنه .اخر شمع تولدو باید خودم خاموش کنم
|
||