تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th Ticker راستین کوچولو
شیرین تر از عسل
سلام به همه دوستان گلمون.گفتیم این پسر ما بزرگ میشه کار ما کمت میشه نگو بیشتر شد حتی نمی رسم بیام اپ کنم شبها میام زود زود می خونمو می رم.ولی حالا اومدم.

پسرک ما دیگه کلی بزرگ شده و شیرین واقعا هر روز شیرین کاریهاش بیشتر میشه یه کارایی می کنه که من که می مونم توش چنان خودشو با کاراش لوس می کنه که نگو. کلا بچه ارومیه بچم به جز شبا که هنوز خوب  نشده و اون شب بیداریهاش پا برجاست ولی امیدوارم اونم زود خوب بشه.از راه رفتنم خبری نیست فقط دوست داره دستاشو بگیریمو تاتی کنیم ولی از ول کردن دستاش می ترسه.دیگه هر چی زیرو می بینه   باید با خوردن امتحان کنه دیروز دیدم ارومه و صدایی ازش نمی یاد رفتم می بینم از جا برنجی برنج خشک برداشته داره می خوره چنان کیفی هم کرده بود که نگو.هنوز عاشق اشپزخونست و با خاک انداز و جارو حال می کنه نمی دونین انگار بهترین اسباب بازی دنیارو بهش دادن من نمی دونم این چه صیغه ای هستش اینقدر عاشق تمیز کاریه بچم.چند روز  با دستمال ذداشتم میز تلویزیونو تمیز می کردم اونم نگاه می کرد. ظهر که باباش اومده دیدم بدو بدو  رفته جوراباشو که شبیه اون دستمال سفید بوده برداشته و مشغول تمیز کردن شیشه تلویزیونه.ببینید بچم  یه زن خانه دار شده واسه خودش.فدات بشم مادر که اینقدر تمیز کاری .

چون شبا بیدار میشه می خواستم بهش شیر خشک بدم ولی چون تا حالا ندادم ترسیدم بهش نسازه و  تو این هوای گرمی کار بده دستم.مخصوصا این که تو دندونم هست .اون مامانایی که تجربه شیر خشک دادن بعد از ۱ سالو دارن راهنمایی کنن .در ضمن شیر گاو چی  دکتر که میگه ۲ سالگی ولی من می خوام شروع کنم البته تو شیر برنج بهش می دم ولی تو شیشه منظورمه؟

مامان ارتا جون مارو به یه بازی دعوت کرده که یه عبارت ۶ کلمه ای رو بگم.ممنون از هانیه جون

پروردگارا سلامت آرامش امنیت را خواستارم

تمیز کردن شیشه با جوراب بابا امیر

مامان ویدا جو گیر شد ورفت یه ۵ دست بلوز شورت واسم خریده منم دارم پسند می کنم 

دارم بستنی می خورم

+ نوشته شده در  87/01/29ساعت 23:52  توسط مامان راستين  | 

سلام به دوستای گلمون .پسر ما از ۳دندونی به ۴دندونی تبدیل شد و فکر کنم تا اخر ماه هر چی دندون داره بیاد بیرون نه اینکه دندوناش خیلی دیر بیرون اومد نه حالا که همشون داره با هم در می یاد وهمین راستینو کلی کلافه کرده اخه لثه هاش کلی متورم شده و  می خاره و همین اعصابشو داغون میکنه و دایما داره نق می زنه و می یاد همش بغل من باشه .دیگه اصلا غذارو دوست نداره و ترجیح میده ۲۴ ساعت شیر بخوره .(اخه مگه میشه بابا گاوم باشه از پا می یوفته رحم کن) به خدا بعضی موقع ها دیگه حالم بد میشه و اون نمی فهمه و باید بخوره مخصو صا شبا که  ۲۰ دفعه بیدار میشه و شیر می خوره .بردم دکتر میگه چون سیر  نمی کنی بچرو ولی من ۱۰ سوپشو میدم کاملا سیر باشه ولی مگه فرقی می کنه بازم هر شب  ۲۰بار بیدار میشه به خدا بگین چیکار کنم دیگه خسته شدم. دیروز از بس خسته شده بودم یه اقای همسر میگم من دیگه بهش شیر نمیدم بر میگرده میگه این بچهها تو دست ما امانتن ازش خوب مواظبت کن و هر چی می خواد بهش بده تا فردا روزی که به خدا می گی بچم فلان شه و به شه و................... زود جوابتو بده .منم دیگه حرفی نزدم آخه یکم حرفش منطقی بود

چه زود گذشت این ۱سال حدود ۲۰روز دیگه تولد گل پسرمونه و ماهنوز موندیم واسه تولدش چیکار کنیم این اقای همسرم که همراهی نمیکنه.

آرتا جون ۲۳ فروردین تولدشه و از همین جا تولدشو به خودش و مامان گلش هانیه جون تبریک میگیم و انشاالله که این کوچولوها بزرگ شدن بتونن دوستای خوبی واسه هم باشن به امید اون روزا.

آرتا جون تولدت مبارک عزیزم

+ نوشته شده در  87/01/22ساعت 0:25  توسط مامان راستين  | 

سلام به همه دوستان گلمون خدارو شکر که دیگه این دید و بازدیدا تموم شد اگرچه هنوز کلی مونده ولی دیگه حال و حوصله ندارم از ۲ساعت قبل بدو بدو راستینو اماده کنم بعدم خودمم یه دقیقه اماده بعدم بریم یه ۱۰دقیقه این ور اونو ر بشینیمو پاشیم بریم خونه. که یا اقا گشنشونه یا این قدر گریه می کرد که فرار رو بر قرار ترجیح میدادم اخه اینم شد عید دیدنی؟ امسال که اصلا خوب نبود واسه ما که راستین نذاشت نفس بکشیم.این اخر سری هم که روز ۱۳ رفته بودیم باغ عموی اقای همسر که اونجا یکی از بچه ها با اون دستای نشستش شکلات کاکایویی دهنش کرده بودن که شب که اومدیم خونه چشمتون روز بد نبینه بلافاصله بعد از غذا خوابید هنوز نیم ساعت نگذشته بود دیدم بچم رنگش مثل گچ شده و هر چی خورده بود رو برگردوند و همین جور  استفراغ می کرد دیگه ساعت حدودا ۳ نصفه شب بود دیدم بهتر نشد بلافاصله بردیمش  کلینیک ا طفال  که بهش یه امپول ضد اسفراغ با قطره دادن که امپولو که نزدم ولی قطره رو بهش دادم و اومدیم خونه تا صبح خوب بود ولی باز حالش بدتر شد و شروع کرد به تب کردن که باز بردیمش پیش دکتر خودش که اونم همون قطره رو گفت ادامه بدیم و اگه تا ظهر بهتر نشد بهش سرم وصل کنن که دیگه تا شب بهش هیچ غذایی بجز شیر ندادم که خداروشکر تبش قطع شد و بهتر شده و کار به سرم نکشید .بمیرم بچم اینقدر لاغر شده تو این چند روزی که مریض بوده که دیگه حس واسش نمونده .اینم از سیزده ما که خداروشکر به خیر گذشت .

 میگن هر چی حساب کتاب کنی اخر بدتر میشه تولد راستین ۱۲ اردیبهشت درست پنجشنبه میشه منم کلی خوشحال که اخر هفتست و درست رور خودش میگیرم و عقب جلو نمی یفته که امرور فهمیدم مادر بزرگم که هر سال مراسم روضه خونی دارن گذاشتن ۱۰تا ۲۰اردیبهشت.شانس منو میبینید؟ نه میشه اونو کنسل کرد نه تولدو گرفت مونم چیکار کنم .شاید اصلا از تولد گرفتن منصرف شم و واسه خودمون یه تولد کوچولو بگیریم .

شنیدم اول همیشه ۲ تا دنونای پایین بیرون می اد بعد بالا ولی راستین یه دندون پایین داره و الانم ۲ تا بالایی ها نیش زده موندم دندون پایینی کجاست؟   پسرک  ما هنوز از راه رفتن خوشش نمی یاد و می ترسه دستاشو ول کنه و حتما باید به یه جایی تکیه بده. عاشق عصا شده تواین ایام عیدی چند تا مادر بزرگ پدر بزرگها که عصا داشتن می رفت عصاهاشو برمی داشت و کلی کیف تو خونه خودمونم گیر میده به دسته تی و با خودش می بره اینو اونور و به حساب خودش خونه رو تی میکشه و به مامانش کمک می کنه. قربونش بشم بچم کلی خانم شده.انم چند تا عکس  هشتادو هفتی.راستی مامانایی که دوربین عکاسی گرفتن جدید بگن چه مارکیه و راضین یا نه می خوام برم یه دوربین خوب بگیرم .

(خونه مادر شوهر در حال تماشای سفره هفت سینشون)

+ نوشته شده در  87/01/16ساعت 1:3  توسط مامان راستين  | 

سلام عید همگی مبارک انشاالله سال خوبی واسه  همه باشه. باللخره سال جدیدم اومد اولین سالی بود که در کنار سفره هفت سینمون سه نفره بودیم و راستین کوچولوی ماهم به جمع ما اضافه شده و همش باید مواظب بودیم تنگ ماهی رو نندازه یا سفره رو نکشونه و همرو بریزه ولی هر چی بود خوب بود. روز سال تحویل خونه مادربزرگم دعوت بودیم صبح بعد از سال تحویل رفتیم خونه مادر شوهر و اولین عیدیرو راستین(۱۰۰هزار تومان) از مادربزرگش گرفت و عمه محبوبه هم یه اسباببازی به راستین عیدی داد دستشون درد نکنه. به منو اقای همسرم عیدی  دادن  .بعدم رفتین خونه مادر بزرگم و اونجا هم داییم و  مادربزرگم بهش عیدی دادن و تا حالا کلی عیدی جمع کرده بچم که بعدن می ره به حساب بانکی

هر سال ۶ فروردین که میشد اقای همسر هر ساله یه کیک به مناسبت سالگرد ازدواج می گرفتنو  و سالگردو واسه خودمون جشن می گرفتیم ولی امسال که خبری نبود وبعدم که علت خواستیم فرمودنو شنبه که مهمون داریم می خواستم بگیرم  و سورپرایزت کنم(جون عمت) ولی فکر کنم دیگه مارفتییم تو تپو  .تو رو خدا ببینید؟ امسال هشتمین سالگرد بود و چه زود گذشت  این دوران طلایی .از همین جا به اقای همسر تبریگ می گم و امیدوارم سال دیگه فراموشت نشه انشاالله عکس مکس های سال نو هم بعدن  می زارم.

 

 

+ نوشته شده در  87/01/06ساعت 22:43  توسط مامان راستين  | 

 
myspace backgrounds
Myspace Backgrounds
Daisypath Anniversary Years Ticker