تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th Ticker راستین کوچولو
شیرین تر از عسل
کمتر از ۱ روز به پایان سال ۸۶ مونده و چه زود گذشت امسال .سال نسبتا خوبی بود و قشنگترینش  آمدن یه  کوچولو به  جمع ما بود که همون شیرینی سال ۸۶ را چند برابر کرد. و در جریان به راه اندازی این وبلاگ دوستای خوبی پیدا کردیم  که از همین جا از همشون ممنونم که مارو تنها نذاشتن و  همیشه در کنارمون بودن..امیدورام این سال جدید واسه همه بخصوص دوستان عزیز که واسه غنچه های دلشون می نویسن همیشه سالم و سلامت در کنار  خانوادهاشون  و سال خوبی رو شروع کنن(آمین)

از پسرک گلم بگم که  چند روزیه عاشق جارو برقی شده کوچیکتر که بود از جارو برقی می ترسید ولی حالا  دیگه صبحشو با با جارو برقی شروع می کنه همین که بیدار میشه میره سراغشو کلی با هزار مکافات یه قسمتشو بلند می کنه و واسه  فرشو جارو می کنه و یه ۱ ساعتی بااون مشغوله. دیگه از روروئکشم خوشش نمی یاد و  چنان موقع نشوندن پاهاشو باز می کنه که نزاریمش تو اون و نمی خواد بشینه توش و خودش چهار دستو پا می خواد هم جارو بره و کشف کنه.از دندون دومی هم فعلن خبری نیست همیشه می گفتن ۲ تا دندونای پاین به فاصله ۱ هفته بیرون می یاد ولی راستین یه دندونش کامل بیرون اومده و بچم کلی بااون گوشه میزارو می خوره و چنان صدای قرچ قرچی راه می ندازه که بیاو ببین  دیگه مامان بابارو خیلی خوب میگه .جدیدنم یه کلماتی رو پشت سر هم می گه ولی ما نمی فهمیم و فکر کنم بچم از بس بیبی تی وی دیده 2 زبونه شده و زبون مادریش یادش رفته انگار.

امروز بالاخره باب آقای همسر رفتیم و هماهنگ کردیم با یه آتلیه تا راستینو تو عید ببریم تا چند تا عکس بندازه.اگه دست آقای همسر بود فکر کنم می زاشت واسه 20سالگیش

فکر کنم دیگه پست جدید می ره واسه سال جدید که از همین جا سال جدیدو به همه دوستان عزیز تبریگ می گم و امیدوارم سال خوبی روداشته باشن و  مارو هم موقع سال تحویل دعا کنن.(التماس دعا)

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 1:5  توسط مامان راستين  | 

پارسال همین موقع ها (۱۸اسفند ۸۵)بود که تو دوران حامگی به هر جای بن بستی می رسیدم در قبال سوالاتم در زمینه حاملگی زود سرچ می کردم و  در همون زمون با وبلاگ چند تا از عزیزان  و نی نی های گلشون آشنا شدم . همونجا تصمیم گرفتم یه وبلاگ واسه پسر گلم که اسمش هنوز قطعی نشده بود(راستین) راه بندازم و از ۱۸ اسفند ۸۵یه وبلاگ با این آدرس را ه انداختم تا خونه کوچیکی بشه واسه نوشتن خاطرات بزرگ شدن گل پسرم و تا یه زمون خوب که دیگه قدرت نوشتنو داره به خودش تحویل بدم تا خودش بیاد و از خودشو ومامانشو و غیره بنویسه .به امید اون روز.

یه چند روزی چون که کلاس داشتم و از صبح تا شب راستین پیش مادر شوهر بود کلی اونارو اذیت می کرد و موقعی که من می رسیدم خونه بهونهاش شروع می شد   و گریه می کرد و دوران بدی بود که زود خدار و شکر گذشت.دیگه کم کم داریم به سال نو نزدیک می شیم و سال ۸۷ هم تو راهه واقعا امسال چه زود گذشت .این پسرک به ماه تو این سال رسم و رسوم مادری رو یاد داد که همین فرق امسال با سالهای قبل بود و به نوبه خودش خوب بود و خیلی چیزا یاد گرفتیم و خیلی چیزا هم قراره در کنارش یاد بگیرم. 

پسرک ما  دندون دار شد و با هر خنده ای   اون صدف کوچولو پیدا میشه و قربون صد قه های منه که شروع میشه و چقدر با اون یه دندون کوچولو بامزه میشن بچه ها.یه چند روزیه که باز سرما خورده و اب ریزش دماغش شروع شده نمی دونم این چه حکمتیه تو زمستون سرما نخورد و حالا ایتن اخری همش پشت سر هم سر ما می خوره و مریضه.وزن گیریشم اصلا خوب نسیت و غذاهم نمی خوره و کلا کم غذا شده و من بدبدخت که از صبح هزار مدل غذا درست می کنم ولی لب به هیچ کدوم نمی زنه و اخرم بعد از گذاشتن تو یخچال مجبورم همرو بریزم دور . چند روز پیش رو پاهاش نگهش داشته بودم و یهو دستمو ول کردم از اون موقع می ترسه و اگه بفهمه می خوام رو پاهاش نگهش دارم پاهاشو جمع می کنه و میشینهو مقصرم خودم بودم فکر کنم ترسیده و حالا حالاها از راه رفتن خبری نیست.ولی دست می گیره به مبل و صندلی و واسه خودش می ره گشتی می زنه و بر می گرده.و خود کفا شده بچم.تو این مدت خونه تکونی هم دیگه هیچ کاری نبود که نکنه از تو یخچال رفتن گرفته تا تو کابینتا نشستنو و.....کلی هم عاشق تمیز کاریه دوست داره سر جارو برق ی رو بدیم دستش اونم کل اتاقو درو می زنه و جارو می کنه و واسه خودش می کشونه رو فرشا .بچم کلی خانم خونه شده (خوش به حال زنش)

چند روز پیش رفتینم تا یه سری از خریدای عیدو انجام بدیم که همین که رسیدیم دم مغازه گریههاش شروع شدو ماهم فرار و بر قرار ترجیع دادیم و برگشتیم و واسش اصلا نتونستم چیزی بخرم جزع یه چند تا لباس تو خونه ای.کلا لباسای ب چه گون کیفیت ندارن و قیمتها هم سرسام آور.یه کت تک مخمل دیدم خیلی خوشگل بود قیمت ۳۹۰۰۰ ولی سایز اون نبود و بزرگ بودن سایزاش ولی خیلی خوشگل بود.یه سری خریدای خودمو تنهایی رفتم و گرفتم .مونده خریدای گل پسر و اقای همسر که انشالله تو روزای اینده گل پسر بهتر بشه و بریم واسش خرید کنیم. مامانایی که خرید کردن راهنمایی کنن چی خریدن واسه گل  پسراشون .اخه من که جز یه سری کت شلوارای مخمل کبریتی چیز جدیدی ندیدم تو مغازه ها. الانم جون خط اینترنت ادی اس ال مون قطع شده   با گذاشتن عکس مشکل دارین انشالله عکس ها هم بعدا سر فرصت می زارم.

+ نوشته شده در  86/12/21ساعت 1:36  توسط مامان راستين  | 

سلام سلام بعد از این همه مریضی و سرفه های شدید پسر گلم در ۹ ماه و ۲۵ روزگی دندون در اورددددددددددددددد.شب قبلش اصلا خواب نمی رفت و همینجور ناله می کرد تا صبح یهو صبح متوجه شدم دندون کوچولوش بیرون امده و بچم چه دردی داشته دیشب و من نفهمیدم بمیرم اخه خودمون دندون عقل می خواد بیرون بیاد دردش دیوونمون می کنه اینا که طفلیا بچن و تحملشون کمه ولی در هر صورت مبارک باشه پسرمممممممممم  امروزم ۱۰/۱۲/۸۶ خونه مامانم حلوا پزون بود و نذر دارن هر ساله شعله زرد درست می کنن و امسالم به خاطر راستین مقدارشو از سالهای قبل اضافه کرده بودن و کلی مشغول بودیم اونجا .  یه هفته من کلاس  واسمون گذاشتن و نمی تونم بیام و به دوستان سر بزنم  .و پسرک ماهم باید بره پیش مادر شوهر صبح ها  و چند ساعتی عصر .  عکساشم بعدن می زارم.
+ نوشته شده در  86/12/11ساعت 0:54  توسط مامان راستين  | 

وای که چه قدر این زمستون مواظب بودم راستین سرما نخوره که اخر خورد.خودم چند روز پیش حالم خیلی بد بود و سرمای شدید خورده بودم با اصرار اقای همسر رفتیم دکتر و به سلامتی ۵ تاامپول پنی سیلین داد دکتر و فعلن بهتره.ولی دیروز صبح متوجه شدم این پسر ماهم از مامانش وا گرفته و یه سرفه هایی می کنه که نگو بردیمش دکتر  که گفت گلوش حساس شده ولی چرک نداره خدارو شکر و یه سری بهش دارو داده با شربت تونیک .وزنشم ۳۰۰ گرم کم شده بمیرم بچم اینقدر لاغر شده و شده ۸۸۰۰که دکترش می گه بچ ههایی که ا ز۹ ماه به بعد تو شب شیر مادر می خورن شروع می کنن به لاغر شدن وتو امریکا از ۹ ماه به بعد تو شب به بچه شیر نمی دن(اینم تجربه جدید) و باید از صبحبه بچه شیر داد .طبق ممول باز گفت گوشت بهش ندم فقط ماهی تازه و به ابگوشت و سو پشم به اضافه کنم که زود خوب بشه.و دندونم تا ۱ سالگی اشکال نداره و هرچی دیرتر در بیاد بهتره و محکم تره

این پسر ما اینقدر بد شده و یه جا نمی شینه ماهم هر جا می ریم مجبوریم روروئکشو هم با خودمون ببریم تا هم خودش هم ماه  راحت باشیم البته  نیم ساعت به نیم ساعت خسته میشه و می خواد بیاد بیرون ولی خودش کلی کمک می کنه این عکسم  مال یه مهمونیه که رورویکم برده بودیم

 

+ نوشته شده در  86/12/06ساعت 23:1  توسط مامان راستين  | 

خدایا انشاالله هیچ بچه ای مریض نشه...

آقای همسر یه مدت می گفت راستینو به خاطر اینکه مدام چشمش اشک می یاد  ببریم چشم پزشک .یکی می گفت واسه آب دندونه.یا سرما خورده یا واسه سرلاکه یا................منم می گفتم نیازی نیست تا اینکه دیدم نه تو این ۱ماه هیچ فرقی نکرده و بدتر شده ویه شب بردینم دکتر چشم پزشکو اونم با دستگاه معاینه کردو گفت چشمش عفونت شدید داره و مجرای اشکش بسته شده و باید دارو مصرف کنه یه مدت و اگه خوب نشه باید یه عمل کوچیک که همون میل زدنه انجام بشهومنم فعلن داروها رو شروع کردم وانشاالله که زود خوب بشه و کار به عمل نکشه که من طاقت این یکیرو ندارم. اصلا نمیزاره قطره بندازیم چشمش یا پماد بزنیم ۱۰۰۰تا می ریزیم آخر یکی  می ریزه تو چشمش.بمیرم بچم  دیگه قطره رو می بینه اشکش در می یاد و بدش می یاد از اون.چکار کنم مادر که منم چاره ای جز این ندارماز دوستان عزیز که حال مارو پرسیدن ممنون امیدوارم این مشکلات واسه هیچ نی نی به وجود نیاد. ممنون از مامان شهراد جون به خاطر اون آدرس وبسایت خیلی مفید بود.دستتون درد نکنه

پسر من به قول باباش گربه یه چیتیه و اگه یکی چپ بهش نگاه کنه زود ناراحت میشه و لباشو جمع می کنه و می خواد گریه کنه و دیگه به اون طرف محل نمی کنه .امروز خونه مامانم بودیم و راستین داشت بازی می کرد مامانم  اهسته زدن پشت سرش این آقا کوچولوی ماهم چنان بغضی کرد و نیم ساعت به مامان نگاه نمی کرد و بغلشون نمی رفتتا کم کم با هزار تا ماچو بوس اروم شدوکمکم یادش رفت کلا هیچکی نباید با صدای بلند باهاش حرف بزنه وگرنه دیگه بهش محل نمیده.فدات بشم که اینقدر زود رنجی عزیزکم

یه مدته می خوام ببرمش اتلیه و چند تا عکس خوشگل ازش بندازیم این آقای همسر هی امروزو فردا می کنه اخرم بچم ۱۰سالش میشه نمی ره اتلیه. این کوچولوها مگه می زارن ما به خونه تکونی برسیم من که به خدا فکر نکنم امسال اونجوری که دلم می خواد به کار خونه برسم .و به خریدامم برسم.قبلن واسه خرید مغازه اول می خریدم و زیاد وسواس نداشتم ولی حالا ۱۰۰تا مغازه رو می خوام برم اخرم بر می گردم مغازه اولی نمی دونم چرا اینجوری شدم چند شب پیش رفتم یه سطل زباله ناقابل بخرم شاید ۵تا مغازه رو رفتم اخرم اون چیزی که می خواستم گیر نیووردم حالا خرید عیدو فکرش بکنید می خوام چیکار کنم؟؟

گندم و راستین خونه خاله فهیمه دوست مامان ویدا

 تازه از خواب پاشده وماتش زده

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت 0:16  توسط مامان راستين  | 

 
myspace backgrounds
Myspace Backgrounds
Daisypath Anniversary Years Ticker