تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th Ticker راستین کوچولو
شیرین تر از عسل
کم کم  سال جدیدهم تو راهه وداره می یاد وای که چه زود گذشت خداییش من نفهمیدم چه جوری گذشت.این چند روز یکم مشغول تمیز کاری بودم و کمتر تونستم بیام و وبلاگو به روز کنم چون اسفند ماهم  یه چند روزی کلاس دارم و دیگه وقت نمی کنم کار تمیز کاری خونه رو زودتر شروع کردیم ولی هنوز خیلی مونده  و این آقا راستین به ما اجازه هیچ کاریرو نمیده.

این پسرک ما دیگه هر روزش با دیروز فرق می کنه و هر روز چیز جدید یاد می گیره.چند روز پیش جلو تلویزیون  شبکه بیبی تی وی  را می دید که دیدم داره که شکلکها و حرکاتی رو از خودش بیرون می یاره رف۵تم جلو دیدم یه خرگوش داره بالا ژایین می پره و پسرک ماهم از اون یاد گرفته و اون حرکاتو هم زمان با اون انجام می داد و یا یه خانومی رو نشون می ده که با توپ غل می خوره و جلو می ره اونم عین اونو یاد گرفته و هر روز تا اون برنامرو می بینه تکرار می کنه .به خدا این بچهها عین نوار کاست خام می مونن و هر چیزیرو ضبط و بعد اجرا میکنن پس خیلی باید مواظب رفتار و گفته هامون باشیم .تو یه کتابی می خوندم ۳سال اول زندگی بچه خیلی مهمه و تو این ۳ سال خیلی از رفتار و شخصیت بچه شکل می گیره و مامانا بیشترین تاثیرو در این سالها دارن من سعی کنیم بیشتر کنار بچههامون باشیم .از کودکی تا ۶ سال وابستگی بچه ها بیشتر به مادر و از ۶ تا ۱۳  به بابا هاست و از ۱۳ به دوستان و جامعع گرایش پیدا می کنن  پس وظیفه ما مادرها خیلی سخته مثل یاد دادن الفبا به بچه کلاس اول می مونه و باید سعی خودمونو تو بهتر  بودن  انجام بدیم.(گوشزدی برای خودم)

از این کتاب کودک .انسان .خانواده راضیم و فکر می کنم می تونه بهم کمک کنه  .البته بعضی از مطالبش به دلم میشینه؟

دیروز ۲۵/۱۱/۸۶ تولد شادی جون دختر پسر خالم بود که ۲ ساله میشد و   پسر گلمو بردم و آقایی کرد و آروم بود و و خوش گذشت انشالله تولد ۱۲۰سالگسی شادی جون که فکر کنم دیگه اون زمان من نیستم.

چقدر از اینجا به اونجا پریدم .خوب بگذریم . از دندونای پسر گل ماهم خبری نیست که نیست فکر کنم آخرم بی دندون بمونه  دیگه واسه خودش خیلی خوب یاد گرفته که دست می گیره به هر جا که بتونه و راحت بلند میشه .جدیدن یاد گرفته زبونشو کجکی در بیاره واینقدر بامزه میشه و  واسه همه سوژه شده بهش بگن زبونت کو؟ و اونم نشون بده .نه اینکه بچم دندون نداره  عاشق دندونه و هر کی بغلش می کنه می خواد با دندون طرف بازی کنه چنان دندونا رو می گیره که می کشه که فکر کنم بچم آخر دندون پزشک میشه .

از مامانای کمک کمک می خوام .  پسرک ما یه مدته چشمش اشک می یاد و بعضی مواقع چرک میکنه بردم دکتر گفت شاید به سرلاک حساسیت داره و نده بهش و هیچ دارویی هم نداد سرلاکو قطع کردم ولی زیاد فرق نکرده .می خوام ببرم چشم پزشک شاید بهتر باشه تا دکتر اطفال.مامانایی که بچه هاشون سرلاک می خورن این مشکلو دارن یا نه؟ آخه دکتر گفت به خاطر سرما خوردگی هم نیست و سرماهم نخورده نمی دونم مشکل چیه راهنمایی کنید لطفا.ممنون از همه دوستان عزیز.

راستی از مامان رایان کسی خبر داره؟وبشون هک شده انگار .کسی خبر داشت به منم بگه.ممنون

+ نوشته شده در  86/11/27ساعت 1:0  توسط مامان راستين  | 

سلام . خوبین خوشین؟ نی نی هاتون چطورن انشاالله خوب باشن ودر کنار مامان باباهاشون خوش بگذرونن.

چند روز پیش می خواستم برم و چند تا کتاب در رابطه با روانشناسی کودک بخرم و بخونم چند تا کتابفروشی رو رفتم و یه چند تایی خریدم فکر میکن کتابای خوبیه و حالا می فهمم مسیولیت مامانا چقدر سخته .چند شب پیش با یکی از دوستان حرف می زدم که اونم پسر داره گفتم من کتاب هنر پسر داری رو خوندم توهم بخون بدردت می خوره گفت آخه پسر داری هم خوندن داره حالا واقعا خوند ن داره؟

آره واقعا خوندن داره آخه ما که تجربه اولمون واسه مادری هست و تجربه ای در این زمینه نداریم این کتابا خیلی می تونه کمکمون کنه نه ۱۰۰درصد ولی ۱۰درصدم مفید باشه بسه واسه من که بوده . خوب میگفتم .رفتم و کتاب کودک.انسان و خانواده رو گرفتم کتاب خوبیخ فعلن ۳۰صفحه ای خوندم خیلی چیزا واسم روشن شده و یه کتاب دیگه نظم آموزی به کودکان که اونم تو نوبت بعدی می خونمش به نکته خوبی رسیدم حتما می گم شاید به درد شما مامانا هم بخوره.

عمه محبوبه هم از دانشگاه که دیگه تموم شده و فقط پایان نامه مونده برگشت و دیگه قراره بیشتر ژیش ما بمون و یه سری عروسکهای انگشتی واسه راستین اورده و اونم کلی از دیدن اونا خوشحای میشه و باهاشون بازی میکنه. این پسرک ما دیگه کلی شیطون شده و دیگه اون راستین قبلی نیست دیگه دستاشو میزاره به  صندلی و آهسته آهسته می ره. عاشق آینه جلو گازه و خودشو می بینه یه ذوقی میکنه و با خودش حرف میزنه.ظهر ها که آقای همسر تشریف می یارن خونه اونم پشت سر باباش به این اتاقو اون اتاقو دستشویی  چهار دست و پا میره و از پشت سر با باباش حرف می زنه .

چند روزه بوس کردنو یاد گرفته و یه بوسی می منه که نگو بمیرم اینقدر این لبای کو شولوشو رو هم فشار اورده  قرمز شده بود و لی بازم بوس می کرد وکلی کیف که کار جدید یاد گرفته. یه چند تا عکس جدید از پسر گلم می زارم.

 

عروسکهای عمه محبوبه(شامل عمه.مادر بزرگ.بابا .مامان.راستین)

 

+ نوشته شده در  86/11/16ساعت 16:8  توسط مامان راستين  | 

امروز نهمین ماهگردته عزیزم  ۹ماهگیت مبارک چند روز  پیش  راستین رو بردم دکتر هم چکاب بشه هم یه چشمش اشک میومد.  همین که نشستیم دکترش گفت به بچه سرلاک میدی؟ گفتم آره گفت واسه همینه همین اشک اومدن چشمش به خاطر حساسیت به سرلاک ما که نفهمیدیم چرا؟  گفت بچه ها بعضی هاشون به سرلاک حساسیت دارن و ادررارشون کدر واین مشکلاتو پیدا میکنن و دیگه بهش نده و جایگزینشو حریره بادام و  دوغ آب سیب بده و بهش موز .آناناس هم گفت ندم تا ۱سالگی هم. شیر گاو و گوشت ممنوع.وزن پسرکم ۹۱۰۰بود خیلی زیاد نشده و فکر میکنم کمه ولی دکترش که میگه خوبه بچه چاق می خوای چیکار؟

از بدیهاش بگم که چقدر بد شده دیگه ۱لحظه آروم نمیشینه یا داره از میز صندلی بالا میره یا اتو رو با خودش اینور اونو می بره یا دمپایی منو برذاشته می بره عین کلاغ  یا سینی هارو از بین پخچال فریزر بیرون می یاره  یا کشو هارو میکشه و بیرون میریزه همش مشغوله ومنم پشت سرش که یه بلایی سر خودش نیاره هر چیز کوچیکی رو از زمین پیدا و زود می بره تا بخوره حتی اگه یه مو رو فر ش باشه.بعضی وقتها دیگه واقعا خسته میشم از بس می رم اینور اونور ولی اون اصلا خسته نمیشه و خیلی هم شارژ میشه با این کاراش .و هر بار یه چیز جدید یاد میگیره .  مکعباشو میزارم جلوش تا بزاره رو هم یکی رو میزاره اونم نصفه و زود میزنه زیرش و می ره. عاشق کشف کردنه  قایم کنم بره  پیدا کنه و کلی ذوق کنه که واسم پیداش کرده.دیروز گذاشته بودمش پیش مادر شوهر تا برم خونه خالم که مراسم نذری داشتن برگشتم دیدم لباسی که بهش پوشونده بودم تنش نیست و یکی دیگست  که فهمیدم جعبه نوار کاست داده بودن دستش اونم لثشو برونده و کلی خون اومده بمیرم بچم نمی دونم چقدر گریه کرده ولی هنوز آثارش هست.اینم از.................)  یه مدت اینترنتم قطع بود و به دوستان کمتر سر زدینم از همین جا اعلام می کنم که من بی تقصیرم وخیلی پست عقب موندم که باید برم یکی یکی بخونم همه رو واین کم لطفی از من نبود شرمنده .بعدا مابقی رو مینویسم فعلا یه چند تا عکس از گل پسر می زارم

 بر دوش بابا امیر

+ نوشته شده در  86/11/12ساعت 16:8  توسط مامان راستين  | 

همیشه دوستان آشنایان می گفتند بچه شیرینی زندگیه و خونه آدم گرم میشه با اومدنش پیش خودم میگفتم اینا خودشون از دست بچه هاشون در عذابن حالا به ما میگن ؟ ۶سال مثل باد گذشت البته گذشتنی که تجربه های  رو با خودش گذاشت روزهای خوبی بود .وزمانی که تصمیم گرفتیم تا یه نی نی بیاریم همش در این فکر بودم چه تاثیری میتونه تو زندگیمون داشته باشه وحالا می فهمم اون تاثیرشو که چه شیرینه.اون کوچولویی که ۹ ماه با من بود و من واسه اومدنش لحظه شماری میکردم ومنو به کلی تغیر داد و دیدگاه دیگران رو نیز به ما کلی تغیر داده و حالا دیگه مامان بابا هستیم و دیگه با قبل فرق داریم.این کوچولو خیلی چیزا به من یاد داده .یاد داد تلاش کنم واسه بدست اوردن چیزهای دلخواهم .همیشه بدون مورد بخندم.شاد باشم.ایمان داشته باشم و............و با اومدنش خونه ما گرمی دیگه ای پیدا کرده و دیگه همه وقت من واسه اون صرف میشه و دیگه حتی فرصت سر خاروندنم نداریم به خدا نمی فههمم روزها چه جوری میگذره به آقای همسر چند روز پیش می گفتم سال ۸۷ تو راهه وامسال چه زود گذشت من که واقعا نفهمیدم چه جوری گذشت ولی هر چی بود خوب بود و امیدوارم واسه همه خوب باشه.پسرکم نمی دونم این دنیای مجازی میتونه پابرجا بمونه و فرصت خوندن اون دردو دلایی که من نوشتم به تو بده و اون زمانی که تو داری اینارو می خونی چند سالته؟ ولی هرجا هستی و هر سنی که هستی بدون که خیلی چیزارو به ما یاددادی.  حالا میهفم از خود گذشتگی یعنی چه؟  حالا می فهمم مادر و پدر یعنی چه؟     وقدرشونو حالا بهتر میدونم.حالا قدر آقای همسرو بهتر میدونم و می دونم یه لحظه بدون اون بودن چقدر سخته واز همینجا ازش تشکر میکنم .حالا می فهمم  مریضی بچه واسه مادر چه سخته و چه شبهایی که مامانم با اینکه من ۱۷یا ۱۸ سالم بود و بالا سرم مینشست و دعا می خون یعنی چه؟ وحالا می فهمم اونایی که به من میگفتن یه نی نی بیار دوست من بودن و می خواستن مزه این زندگیرو هم بچشم و از همشون ممنونم.امیدوارم همه بچه ها زیر سایه مادر پدراشون بزرگ بشن و بچه های خوبی واسه خانواده و جامعشون باشن.

خوب بگذریم از پسرکم بگم همیشه ۵شنبه ها که می خوام برم سر کار میذاشتمش پیش مادر شوهر و اونم کلی کیف و راحت می مون خونشون ولی دیروز که رفتم بزارمش اونجا کلی گریه کرد و نمی خواست بره و فکر کنم دیگه می فهمه که من دارم بیرون می رم و یه مدت پیشش نیستم ولی هرجوری بود آرومش کردن و من رفتم ولی دلم همش اونجا بود ولی چاره ای نیست و باید عادت کرد.

راستین چند روز پیش که چهار دست و پا رفت تا یه روز این کارو انجام میداد و حالا دیگه از سینه خیز بیشتر خوشش می یاد و دوست داره سینه خیز بره بچم فکر کنم یادش رفت و اونم واسه ۱روز بود تا دل منو شاد کنه.الان دیگه دست به هر جایی که باشه میگیره و رو پاهاش وایمیسته.ند روز پیشم آقا یه شکلات خوری رو از میز انداخت و پایه اون شکست واولین خسارتو به ما زد.دیگه میره واسه خودش کمد کتابخونرو باز میکنه و هر چی دستش برسه می ندازه بیرون منم رفتم درشو با یه رمان بستم تا نتونه باز کنه و دستای کوچولوشو میکنه بینش تا بازش کنه ولی نمیتونه و کلی جیغ میزنه ومیره.از دندونم خبری نیست یه ماهی هستش که از یه چشمش آبریزش داره و همش داره اشک می یاد گفتن مال دندونشه ولی از دندون خبری نیست ولی سفیدیش از روی لثش مشخصه.خواب شبشم که خوب نشده و ۴ بیداره و همش  نق میزنه.مخالف حمومه و از حموم بدش می یاد وکلی سر صدا به پا میکنه تا بشورمش وخونه رو میزاره رو صدا ولی دیگه چاره ای نیست هفته ا ی یه بار باید ببرمش .یه عادتی که پیدا کرده گوش و چشو خوب میشناسه و همش داره با گوشاش بازی میکنه و یکی که می یاد جلوش انگشتشو میکنه تو چشم طرف (البته خودم یه روز بهش یاد دادم رو چشم آقای همسر) وباید مواظبش باشم وگرنه چشم طرفو ناقص میکنه اینم از شیطونیاشه.آدم جالبه اگه یه جایی بریم که قبلا ندیده باشه ۱ساعتی همه جارو کامل نگاه میکنه  وهیچ عکس العملی نشون نمی ده و تا همه چیزو شناسایی نکنه دست بر نمی داره و بعد عادی میشه و با همه دوست میشه .خوب دیگه خیلی نوشتم وپسرک ما بیدار شد.

از این لباس بدش می یاد و نمیتونه توش تکون بخوره

+ نوشته شده در  86/11/05ساعت 16:56  توسط مامان راستين  | 

بالاخره رکورد زده شد و پسر  خوشگلم در ۵/۸ ماهگی چهار دست و پا رفت .خوشگل مامان تا حالا(۳۰/۸۶/۱۰) فقط سینه خیز می رفت و کل خونه رو با سینه خیز رفتن میگشت امروز دیدم یهو داره واسه خودش چها دست و پا میره و کلی خوشحال شدم وخبرشو به اقای همسر که در مسافرت به سر میبرن دادم(بچه اول این تعجباتم داره واسه مامان بابا؟) بعدم شروع کرده بود واسه خودش چهار دست و پا رفتن و بعضی جاها یادش میرفت و قاطی میکرد و سینه خیز میرفت خیلی بامزه بود

پسرک من الان دیگه هشت ونیم ماهه شده و چشم به هم بزنیم یک ساله وباید تولد ۱سالگی واسش بگیریم تو این روزها هم چون هوا سرد بود بیرون نمی بردمش و بعضی مواقع پیش مامانم یا مادر شوهر بود وفقط روز تاسوعا عاشورا یه ۱ساعتی بردمش خونه عموی پدر شوهرم که مراسم داشتن خونشون ومابقی رو ما خودمون تنها میرفتیم.تواین روزها راستین آش گندم .اش برنج رو هم واسه اولین بار اندازه یه قاشق کوچولو تجربه کرد وکلی خوشش اومد .

اصلا از اسباب بازی خوشش نمی یاد وفقط واسه یه ۱۰دقیق باهاش مشغول میشه فقط عاشق سبد انواع کوچیک تا بزرگ.جعبه دستمال.موبایل.شارژ.کتاب.شیشه ماشعیر.و.......هر روز دوست داره یه چیز جدید کشف کنه ودیگه از قدیمی ها لذت نمی بره ووست داره خودش هر سنبو سولاخیرو بگرده و یه ی چیزی پیداکنه.جدیدا واسش موبایل عروسکیشو که اهنگ میزنه روشن میکنم و یه جایی قایمش میکنم اونم میگرده دنبال صدا و پیداش میکنه و کلی ذوق میکنه

قبلن از این کتابهای تقویت هوش که الان ۶تا ۹ماشو باهاش کار میکنم کلی خوش می یومد الن احساس میکنم عکس العملی نداره و شایدم دیگه حفظ شده از بس بهش نشون دارم و روشو میگیره اونور یا میخواد بگیره پارش کنه یا بندازه به دهنش .چند روز پیش یه نامه اداری واسم اومده بود باید تکمیل می کردم می بردم تحویل می دادم منم تو یه فرصتی پرش کرده بودم و گذاشته بودم تو کیفم صبح رفتم اداره و رفتم اتاق معاون اداره نامرو بیرون اوردم دیدم نامه از هم باز نمیشه و نامه وسط نداره از خجالت آب شدم نگد نمی دونم کی و کجا اینو دم کیف من برداشته و وسط نامرو اب دهنی کرده و خورده بود(شایدم آقای همسر داده  بودن) ونامه وسط نداشت مجبور شدم برم بایگانی یه نامه دیگه بگیرم کپی کنم و باز بشینم پر کنم اینم از دست این بچه با این سن کمش چه کارایی که نمیکنه

 

+ نوشته شده در  86/11/01ساعت 1:12  توسط مامان راستين  | 

 
myspace backgrounds
Myspace Backgrounds
Daisypath Anniversary Years Ticker