تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th Ticker راستین کوچولو
شیرین تر از عسل

تو رو خدا ببینید  چه جوری تلویزیون نگاه می کنه عاشق تلویزیونه و هر چی ما خاموش می کنیم که نگاه نککنه باز از هر فرصتی استفاده می کنه و میشینه میبینه عاشق برنامه اقا برقی  هستش و کلی عشق میکنه.تو ایتن مدت به خاطر سرما خونه نشین شدم و بچم کلی ناراحته چون نمیتونه بره ماشین سواری و همش هی ددددددددر میکنه ولی بااین سرما خونه نشستن بهتره.نشد ببرمش بیرونم و تو برف ازش عکس بندازم چون خیلی سرده ولی برفو اوردینم تو خونه و عکس انداختیم چند تایی تا خاطرع ه اولین برفو داشته باشه.امروز شنیدم یه ویروسی اومده که بچه ها اسهال استفراغ می گیرن و بعد میزنه به کلیه هاشون مامانا مواظب نی نی ها باشین و تو این مدت (محرم)تو مجالس شلوغ نبریدشون راستین بیدار شده و من برم که کل خونه رو صداست.بعدا میام 

پ.ن:این بیدار شدن شبهاش واسم شده دردسر مامانایی که تجربه د ارن بهم بگن راستین چون شیر خشک نمی خوره شبا از ۳ به بعد گشنش میشه و هر چی هم بهش شیر بدم فایده ای نداره و باز نیم ساعت بعدش گشنشه نمی دونم شیر گاو می تونم بهش بدم یا نه یا باید تا ۱سالگی بهش نداد الان شبا دیگه ۵ پامیشم واسش سرلاک درست می کنم ولی سرلاک به نظرم چیز جالبی نیست و لاغرش کرده آخه موندم به یه بچه ۸ ماه چی میشه داد فکر کنم باید برم شیر خشک واسش بگیرم ولی کلن باشیر خشکم جور نیستم و میگم نخوره بهتره مامانا کمکم کنید لطفا.

این ایام تاسوعا و عاشورا رو به همه تسلیت میگم مواظب نینی هاتون تو این سرمای وحشتناک باشین

 

+ نوشته شده در  86/10/26ساعت 16:18  توسط مامان راستين  | 

 با هزار مکافات تونستم آقای همسرو راضی کنم تا موهای راستین رو کوتاه کنیم قرار بو.ر ببریم آرایشگر اقای همسر ولی نبود و گفتن رفته خارجه ماهم بردیمش آرایشگر زنونه جلو خونه مامانم من که خیلی راضی نبودم از کارش ولی آقلی همسر گفتن خوب کوتاه کرده و پسرک ما موهاش پریددددددد

قبل از کوتاه کردن

بعد از پریدن موها

 

امروز صبح یه نگاهی به بیرون از خونه انداختم این درخت نگامو جلب کرد وقتی اینو دیدم یه جورایی دلم لرزید این یه خونه یه گنجشکه که روشو برف گرفته و کسی توش نیست فکر می کنم مدتیه خالیه ولی خیلی واسم جالب بود و تا حالا ندیده بودمش

مسافرت آقای همسرم به دبی به خاطر لغو پروازها انجام نشد ودست از پا درازتر برگشتن سر خونه زندگیشون دیگه انشاالله اسفند تا همه باهم بریم نه تنهااااااااا

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 14:54  توسط مامان راستين  | 

سلام .وای که چه خوشگل شده همه کشور سفید پوش شده و همه جا داره برف می باره .این بارش برف . باران با خودش یه ارامشی رو می یاره که من واقعا دوست دارم بشینم و نگاه کنم بارش برف و بارونو.فردا قراره پسر گلمو اگه هوا بهتر بود ببرم بیرون و چند تا عکس تو برف بندازه .وای که  احساس می کنیم بزرگ شدیم و آدم برفی شاختن واسه ما نیست واسه بچه هاست  .من یادمه کوچیک بودم یه کاسه می بردم تو حیاط تا پر از برف بشه و بع یه کمیشو می خوردم .حالا که فکرش می کنم می فهمم چییییییییییییییییی بودم عاشق این بودم  تو کوچه رو دیوار همسایه با برف حروف اول اسم و فامیلمونو می نویشتیم و بعد که برفها آب میشد آثارش تا یه مدت طولانی رو دیوار می موند.شت خونمون یه زمین بود و می رفتیم اونجا آدم برفی درست می کردیم با اون دستهای یخ زده و دستکش های آب چلقونبرف می زدیم تو سر و صورت همو آخرم به دعوا می کشید و می یومدیم خونمون.چه زود گذشت.

خوب بگذریم. مامانم دیشب از دبی برگشتنو با کلی سوغاتی اگرچه خیلی گرون بوده و دیگه دبی هم مثل سابق نیست و کلی جنس چینی و.......... و لی دستشون درد نکنه کلی سوغات اوردن. آقای همسرم فردا ۱۷/۱۰/۸۶  دارن می رن دبی و چون سفر کاریه تنها و زود بر می گردن امیدوترم کارا زود انجام بشه و بیان البته پرواز اگه فردا با این برف  انجام بشه.

راستینم دیگه یه چند روزه بابا رو کامل میگه  و همش بابا بابا می کنه اینقدر بد شده که نمی دونین دیگه از همه چیز بالا می ره و می خواد همه چیزو کشف کنه واسه خودش  . امروز خاله آقای همسر اومده بودن  و یه پلیور ( زرد و سفید)واسه راستین بافته بودن و واسش اورده بودن دستشون درد نکنه کلی زحمت کشیدن. انشالله بعدن یه چند تا عکس از سر گلم می زارم.

+ نوشته شده در  86/10/16ساعت 20:55  توسط مامان راستين  | 

سلام به پسرک گلم عزیزم ۸ ماهگیت مبارک.امروز پسر گلم ۸ ماهه شد و چون فردا تولد دایی محمد هم بود یه کیک سفارش دادیم و همراه با آقای همسر رفتیم تا یه جشن کوچولو خونه مامانم  با دایی محمدو... داشته باشیم .امروز بدون هیچ خبری واسه نامزدی پسر عموی آقای همسر فردا دعوت شدیم و هیچ خبری هم نداشتیم که یهو بهمون خبر دادن(اینم از رسوم جدید؟) من با این بچه کوچیک که نمیدونم چیکار کنم برم یا نه  حالا تا فردا چی بشه؟ 

خوب از پسر گلم بگم که کلی بزرگ شده دیگه هرکس را می بینه واسش می خنده وقتی می خوایم بیرون بریم بای بای میکنه عاشق بای بای کردن واسه باباشه چند روز پیش آقای همسر صبح داشتن ۷/۵ می رفتن بیرون که راستین تازه بیدار شده بود یهو دیدم داره  واسه باباش بای بای میکنه  بگو این بچه چجوری میفهمه همه چیزو.به خدا بچه های حالا خیلی باهوشن و زود همه چیزو می فهمن.عاشق آب بازیه من یه تشت اب کنم بزارم جلوش اونم اب بازی کنه و  همه جارو خیس کنه ولی دیگه چون می ترسم سرما بخوره این کار دیگه موکول شد به هوا که خوب شد. رو پاهاش وای میسته با تکیه به جایی(مثل مبل صندلی  میزو..) ولی هنوز نمیتونه بدون تکیه وایسه و منم باید مواظبش باشم و هواشو داشته باشم .چند روز پیش  یکی از اقواممون که دکتره زمانی که راستینو دید گفت بهش قطره اهن نمیدین گفتم چرا من مرتب میدم گفت انگار کم خونه تو شک افتادم ولی به بچه خالم که اصلا قطره اهن نخورده گفت  خیلی خوبه و فکر کنم مرتب خورده من که فکر کنم چپکی گفت .نمیدونم شاید کم خونه بایدم ببرمش دکترخودم یه پا دکتر شدم از بس دکتر رفتم.این وروجک ما نمیزاره ازش عکس بندازیم وهی وول می خوره و عکساش خوب نمیشه اینم چند تا عکس  از وروجک

 

 ورزشکار مامان

+ نوشته شده در  86/10/13ساعت 0:36  توسط مامان راستين  | 

سلام عید غدیر تو راهه من هر زمان عیده یا یه مراسم خاص کلی خوشحالم اونم به خاطر دور هم جمع شدنهای فامیلیش. عید همه دوستان به خصوص سید های کوچولوی عزیز  که اگه بخواهم اسم ببرم خیلی زیادن همگی مبارک .من ماماننم سید هستش و سید دو جانبه از مادر و پدرکه از همین جا به همه این عید و تبریک میگم.

من یه چند روزی خونه مامانم بودم چون رفته بودن مشهد وباید پیش محمد و الهه میموندیم و شبها اونجا می خوابیدیم.دیروز چهارشنبه(۵/۱۰/۸۶)به سلامتی برگشتن و ما هم اومدیم خونه خودمون یه بلوز شلوار زمستونه  هم سوغاتی واسه راستین جون اوردن .عمه محبوبه هم چون زمان فرجش هستش و بین امتحاناست  دیروز اومد و یه ۲ هفته ای هستش.دیروز عصر رفتیم و واسه عمع محبوبه چون تولدش بود و ما ندیده بودیمش تا بهش کادو بدیم رفتیم و واسش کادو گرفتیم و رفتیم خونشون تا ببینیمش  اونم واسه راستین از این حلقه های رنگی و یه کتاب اورده بود دست عمه محبوبه درد نکنه.امروزم تولد امیر حسین پسر دختر خالم هستش که ۱ساله میشه و تولد یه سالگیشو جشن میگیرن .آخ چه زود میگذره..........

از خودم بگم.گفته بودم مامانم و کلی از اقوام قراره واسه یکشنبه برن دبی خیلی به آقای همسر اصرار کردم بیا ماهم بریم  میگفت من ۱ روزم نمیدونم به خاطر کارم برم و سرم شلوغه و نمیشه و ............. هر دفعه میگه من کار دارم و تو خواستی برو ولی با بچه کوچیک چه جوری میشه رفت .منم منصرف شدم وبلیط نگرفتیم وهمه دارا میرن.دیروز اومده میگه میای بریم دبی (میدونه من نمیرم؟) من یه سفر کاری پیش اومده یه روزه میرم .میای تو؟ نمیدونم تو که یه روز وقت نداشتی حالا چی شد سفر کاری پیش اومد دیگه کلی کلافه ام  اصرار اصرار تو هم بیا بریم (الکی)منم گفتم اصلا .تنها بهم خوش نمیگذره تو خودت برو اونم به سلامتی داره کاراشو میکنه بره.(خوش بگذرههههههههههههههههههههههههههههه.؟؟)

+ نوشته شده در  86/10/06ساعت 10:8  توسط مامان راستين  | 

اولین شب یلدا در کنار راستین.پارسال این موقع یه نینی تو شکم بودوالان یه کوچولوی ۵/۷نیم ماهه شیطون. امروز مامان و بابام دارم میرن مشهد و من چون خواهر برادرم تنهان یه چند روزی بقچه به بغل میریم  اونجا.

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 16:7  توسط مامان راستين  | 

 
myspace backgrounds
Myspace Backgrounds
Daisypath Anniversary Years Ticker