تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th Ticker راستین کوچولو
شیرین تر از عسل
سلام به همه دوستان.وای که روزها چه زود میگذره هرروز با یه چیز جدید روبرو میشیم این بچه ها واسه خودشون عالمی دارن به خدا. امروز از صبح که  راستین از خواب پا شده بود یه چیز شبیه عمه عمع عمع را ۱۰۰۰ بار تکرار میکرد نمی دونم اینو از کجا یاد گرفته شایدم دلش واسه عمش تنگ شده بچم در حال حاضر هنوز نگران وزنش هستم  تو این ۱ ماه هیچی اضافه نکرده نمی دونم طبیعییه یا نه؟ بهش سوپ میدم سرلاک میدم میوه  حریره بادوم و.............. ولی هیچ تاثیری رو وزنش نداره زمانی که شیر می خورد وزنش خیلی خوب بود حالا هر کی میبینه میگن چی کار کردین بچرو لاغر شده؟ داغمو تازه میکن.حالا زمانی که وزنش خو ب بود هیشکی نمی گفت دستت درد نکنه این رسم روزگاره دیگه عادت کردم میگم خوب میشه بابایی هم میگه بچه غول می خوایم چیکار معدش داغون میشه(هوامو داره)از سینه خیز هم خبری نیست فقط کل خونرو غلت میزنه و تو رورویک هم کل خونرو میگرده واسه خودش  یا می خواد بغل باشه یا تو رورویک از نشستن رو زمین خوشش نمی یاد یه چند روزیه با کمک میتونه بشینه و عاشق اینه بشینه و پاشو بگیره بیاره بالا بکنه به دهنش امروز دستامو گذاشتم پشت پاهاش میتونه سینه خیز بره ولی دستمونو برداریم دیگه خبری نیست و خسته میشه زود .رفتم واسش کتاب همه بچ ها تیز هوشند را گرفتم کتاب خیلی خوبیه به همه مامانا تئصیه می کنم بگیرن با یه کتاب دیکه به اسم راهنمای تغذیه خوب. جدیدا واسش سرلاک می ریزم تو کاسه و با قاشق  می زار م جلوش و پیش بندشم می بندم بچم خودش می خوره البته یکی می خوره یکی می ریزه آخه تو این کتابه گفته از ۶ ماه به بچ هها غذا خوردن با قاشق به وسیله خودشون را باید یاد بگیرن  ماهم اجرا کردیم.خوب بگذریم

از خودم بگم که بعد از زایمان کل بدنم ریخته به هم این شکم که اینگار فرقی نکرده نمی دونم چیکار کنم نمی شه رژیم هم گرفت آخه شیر می خوره و رژیم کم میکنه شیرو. کلاس ورزشم که نمیشه بااین بچه رفت.امروز وقت دندان پزشکی داشتم دندونام داغون شدن این عوارض زایمانه  (بیخود نیست میگن بهشت زیر پای مادران است؟ البته شوهر  عمم میگه چون جهنم بالاست و بهشت پایین دیروز  همکارای  اداره زنگ زدن واسه یکشنبه آینده می یان خونمون گل پسرو ببینن  یه ۲۰ نفری میشن این هفته باید بچسبم به تمیز کاری و.........../

 

+ نوشته شده در  86/08/27ساعت 22:44  توسط مامان راستين  | 

وای که چقدر دلم واسه خودم تنگ شده واسه بچگیهام واسه دوران مدرسم واسه دوران دانشگاه و.....

دلم واسه کلاس ورزشم که ۸ صبح روزهای زوج می رفتم  تنگ شده واسه رفتن کلاس زبان  دیگه فکر میکنم زندگی تکراری شده واسم  دیگه واسه خودم وقت نمی زارم دیگه نمی تونمم بزارم از صبح که پا میشی به راستین برسم غذا واسش درست کنم غذای خودمون باز س.پ راستین ............. تا شب میشه و فردا روزی از نو و تکرار همون چیزها.من یه اخلاق بدی دارم  و خودم می خوام همه کاراره انجام بدم بعضی از آدمها رو می بینم بعضی مواقع می گم من اشتباه می کنم یا اونا نمی خوام زحمت بچم بیفته گردن مامانم یا مادر شوهر میگم خودم نگهش می دارم سر کارو هم گذاشتم کنار و چون تدریس می کنم فقط ۱ یا ۲ روز در هفته می رم  اونم روزی که می خوام برم اقای شوشو با هزار حرف وحدیث میگه اگه میشه نرو؟  می دونم این دوران بعد از  ۹ماه بارداری و زایمان منو اینجوری کرد  و گذراست ولی نمیتونم نشستن خودمو یکجا ببینم می خوام برم بیرون فعا ل باشم   ولی با داشتن یه پسر شنگول که نیاز مبرم به مامانش داره و نمی تونه نیم ساعت دوریش تحمل کنه چیکار کنم؟ اونم مثل من می خواد پر تحرک باشه یکی بشینه واسش حرف بزنه کتاب بخونه  بازی کنه  شعربخونه ببره بیرون بگردونتش . این زندگیهای حالا همه ماشینی شدن دیگه هیچکی اون لذتی که باید ببره نمی بره نمی دونم چرا؟ اون زمون واسه هر چیزی از ته قلب می خندیدیم ولی حالا بخندی میگن طرف دیوونست/ دلم واسه بچگیهام و شیطونیهامون تنگ شده یادمه ۶ سالم بود و علی داداشم ۵ الش  یه پیکان آبی داشتیم و خیلی تر تمیز با بابا  رفتیم بیرون از سوپری تخم مرغ بخریم ومنو علی توماشین نشسته بودیم بابا رفت یه  شونه تخم مرغ گرفت و گذاشت تو ماشین گفت شما بشینید من می رم بستین میگیرم و میام  یه ۱۰ مین شد دیدیم نیومد و مشغول صحبت با مغازه دار ما هم نامردی نکردیم هر چی تخم مرغ بود یکی یکی شکستیم و زرده و سفیده می می ریختیم رو صندلی ماشین و پوستاشو می نداختیم بیرون ۲۰۰نفر جمع شده بودن و مارو تماشا میکردن و ماهم خوشحالتر و زود انجام میدادیم یهو بابا از سر صدا پرید اومد به سمت ماشین  و رفتن به سمت خونه و یه  نثار اینجانب...... ولی الان که فکرش می کنم  خیلی می خندم و میگم خوبه انجام دادم لااقل خاطرش موند واسمون اگر چه عواقب بدی داشت ولی خوب بود(میگم شیطون بودم)تو محله معروف شده بودیم بابت اون تخم مرغهاولی دیگه اون شیطونیها تموم شده و شدم یه آدم آروم الانم که راستین دیگه رمقی واسم نذاشته ولی هنوز امید دارم بزرگتر بشه شاید بتونم به کارام وخودم برسم

+ نوشته شده در  86/08/24ساعت 11:40  توسط مامان راستين  | 

سلام به همه دوستان. شنبه(۱۹/۸/۸۶) راستینو بردم واسه واکسن با مامان شوشو  اولش یکم گریه کرد و مشکلی نداشت خونه ام که ائمدیم انگار نه انگار واسه خودش غلت می زد و............ شب ساعت ۸ به بعد شروع کرد به تب کردن و تا اینکه حدودس ساعت ۱۲ تبش نزدیک ۴۰بود بچم داشت می سوخت  می ترسیدم تشنج کنه مرتب حوله خنک می ذاشتم رو پیشونیش و پا شویش کردو یکم بهتر شد ولی دیدم باز داره می سوزه زنگ زدیم به دکتر گفت مرتب بهش استا مینوفن بدید و اگه شروع به گریه های وحشتناک کرد بیارینش  درمانگاه  چون احتمال داره تشنج کنه خداروشکر  نزدیکاس ساعت ۴ صبح تبش پایین اومد و مشکلی نداشت دیگه ولی منو بابابیی خیلی ترسیده بودیم و از تشنج می ترسیدیم که به خیر گذشت خدا رو شکر که دیکه رفت تا و.اکسن ۱  سالگی.موقع واکسن وزن کردیم ۸۱۰۰ بود اصلا تو این ماه وزن نگرفته و روز به روز لاغر تر میشه نمی دونم چرا .واسش سرلاک گرفتم میده گفتم شاید بهتر بشه ولی نه همینطوری وزن نمی گیره  .بابایی که میگه چاقی چه فایده داره ولی آخه اینجوری هم خوب نیسا اگرچه نسبت به سنش ۸۱۰۰خوبه ولی به نظر من خوب نیست خوب بگذریم دیگه از مریضی

فردا سه شنبه ۲۲/۸/۸۶ تولد شوشو (بابا امیر) هستش بابا امیر سی و دومین بهار زندگیت مبارک امیدوارم  موفق و پیروز باشی و ۱۲۰ ساله بشی

کمپرس آب گرم  تا پاش زود خوب بشهقربون خنده هات برم عسلکم

+ نوشته شده در  86/08/21ساعت 15:3  توسط مامان راستين  | 

سلام به همه دوستای عزیز.مامان ویدا فردا صبح می خواد منو ببره واکسن بزنه اونم واکسن ۶ ماهگی که میگن سخته هیچ کی نیست بگه بچه ها واکسن می خوان چیکار آخه ۲ ماهگی و ۴ ماهگی زدم خیلی بد بود تبم کردم در ضمن دفعه های قبل تابستون بود و عمه محمومه بود و منو می برد واکسن بزنم با مامانم ولی اونم امشب رفت بره به دانشگاش برسه(بی وفااااااااااااااااااااااااا) واسم دعا کنید که درد نداشته باشه و تبم نکنم مامانمم حالش کوک نیست و نمی تونه منو ببره واکسن بزنه وهی میگه بمیرم مادر که باید فردا بری واکسن بزنی ولی دیگه چارهای نیست باید برم بزنم آخه اگه نزنم مریض میشمخوب بگذریم

دیشب رته بودیم خونه مادربزرگ مامانم  حدودا نزدیک ۸۰سالشونه بعد به من گفتن راست رو چطوری مادر؟ بعد مامانم گفت مادر راستین نه راست رو گفتن این اسما چیه می زارین سخته گفتنش اخه مامانم گفته بود هر موقع یادتون رفت راه راست یادتون بیارین بعد یادتون می یاد به همین خاطر مادر بزرگم گفت راسترو

(عاشق دست خوردنم)

+ نوشته شده در  86/08/18ساعت 23:28  توسط مامان راستين  | 

سلام.ببینید عمه مح مومه واسم چی اوره عمه محبوبه یه چند روزی از قید درس و دانشگاه زده و اومده پیش ما و امروز صبح که من رفتم ببینمش این کادو رو بهم داد  واسه اینکه با چرخ و فلک آشنا بشمدست عمه محبوبه درد نکنه راستی امروز یه نی نی (دختر دختر عمه بابام)  که اسمش ستایش کوچولوست به دنیا اومده .اون بایئد ۱ ماه  دیگه می یومد  زودتر اومد . از دست این دخترها این قدر هولن

( هدیه عمه محبوبه به راستین کوچولو)

+ نوشته شده در  86/08/15ساعت 21:51  توسط مامان راستين  | 

سلام .باز این پسر من مریضه امروز  سرفه های وحشتناکی می کنه نمیدونم چرا؟ فکر میکردم خوب شده ولی از امروز این سرفه هاش شروع شده بمیرم بچم خودش جلوی سرفشو میگیرهبهش به دونه دادم خودم دیگه دکتر شدم گفتم شاید بهتر بشه.خوب از مریضی بگذریم.گل پسر ما واسه خودش مردی شده عاشق تلویزیون بزارمش جلو بیبی تیوی ببینه.خوابش بهتر شده و صبح تا ۷ میخوابه البته ۵دفعه بیدار میشه واسه شیر.از پریروز واسش سوپ رو شروع کردم و دوست داره و میخوره خدارو شکر ولی وزن گیریش خوب نیست و فرقی نکرده نمی دونم چرا؟ از دندونم خبری نیست ولی از زیر اون لثه های بامزش پیداست. قیافشم شده عین باباش هیچیش به من نرفته  آخه میگن پسر به مامن میره ولی حتی یه ذره؟ هنوز از سینه خیزم خبری نیست خیلی تنبلهههههههههههههههههههههه.با غلت زدن میونش خوبه وکل خونرو غلت  میزنه و میره شبها که میرم بخوابونمش کل تخت مارو غلت میزنه تا به تخت خودش میرسه بعدم خواب میره نمیدونم این چه صیغه اییه.جدیدا وقتی میبینه ما داریم غذا می خوریم دهنشو تکون میده یعنی به منم غذا بدین اینقدر بامزست  ماهم دلمون نمیشینه و نمی خوریم و مجبوریم قایمکی غذا بخوریم یا واسه اونم یه چیزی بیاریم بخوره.بهش بیسکوییت مادر میدم بیسکوییت مادر قدیم که پیدا نکردم بیسکوییت گرجی هم خوب نبود موقعی که مشهد بودیم اونجا بیسکوییت مادر رضوی گرفتیم خوب بود  دیگه تمام کرده  بود و نمایندگی رضوی هم نداشت یکی از دوستامون می رفت  مشهدگفتیم از اونجا بیاره  ۱۵ تا بسته آورده واسمون فعلا تا یه مدت واسش بسه.این بچه های حالا چه قدر حرف دارن .خدا به ما طاقت بده .آمین

+ نوشته شده در  86/08/14ساعت 23:27  توسط مامان راستين  | 

پسر گلم. عزیز دلم نیم سالگیت(۶ماهگی) مبارک

وای که چه زود گذشت  این ۶ ماه به سرعت گذشت و پسرک من  ۶ماهه شده  دیگه بزرگ شده واسه خودش خدارو شکر مریضیشم بهتر شده و خوب شده نسبتا داروهاشو داره مرتب می خوره و دیگه مشکلی نداره..هنوز سینه خیز نمیره نمیدونم چرا آخه تنبله یکم و فقط دوست داره غلت بزنه و جدیدا میتونه بشینه ولی زود خسته میشه و باید بخوابونمش.دیروز با عمش صحبت میکردم گوشی بهش دایم یه چیزهایی پشت تلفن داد می زد و واسه خودش حرف میزد بهدم که گوشیو گرفتم یهو گفت عمه باباش که دیگه کلی کیف کرده بود که عمه گفته .عاشق اینه من کتاب بخونم واونم منو همراهی کنه و از خودش صدا  در بیاره ..امروز بابایی اصرار که به گفته دکتر باید دیگه اتاق راستین را جدا کنیم ولی من موافق نیستم و فکر می کنم زوده  .ممنون میشم دوستان در این رابطه راهنماییم کنن.آخه دکتر گفت قبل ۷ماهگی باید اینکارو بکنی وگرنه دیگه جدا نمیشه.اخه مرتب باید شیر بخوره و چون غلت میزنه و به شکم می خوابه خطرناکه نمیدونم چیکار کنم؟ دیگه با رورویک هم کل خونرو وجب میکنه و میره سیم تلفنو میکشه یا در کشوها میز را باز کنه .دیگه باید کمکم خونرو آماده کنم واسش و به قول یکی از دوستام خونرو تبدیل به حسینیه  وهمرو جمع کنم.عسلکم آخر این هفته هم میرم تا واکسن ۶ ماهگی را بزنه .انشاالله که مشکلی نداشته باشه گذاشتم یکم مریضیش بهتر بشه بعد برم.

+ نوشته شده در  86/08/11ساعت 22:48  توسط مامان راستين  | 

سلام.امروز نزدیکهای صبح ۵/۵ راستین شیر خورد و خوابید بعد یهو با صداش بلند شدم بلندش کردم شروع کرد به استفراغ کردن به اندازهای که نصف تشک  را خیس کرد بلندش کردم دیدم استفراغش قطع نمیشه باباش که از ترس مرده بود طفلی و بچمم رنگشم سفید و نمی تونست نفس بکشه اینقدر زدم به پشتش که الان که فکرش می کنم می بینم خوبه بچم طوریش نشد دیکه استفراغش قطع شد و بابایی پرید آب جوش نبات اورد د ادم بهش خورد یکم بهتر شد .کنارش خوابیدم و اینقدر بی حال بود که نمی تونست کاری بکنه بعدم خوابید.تصمیم گرفتم عصر ببرمس پیش دکتر خودش واسه ۵/۸ وقت گرفتم و بردمش گفت یکم سرما خورده و بهش دارو گیاهی برونشیم و دیفن هیدرامین و یه دارو دیگه داد گفت غذا کمکی و قطره اهن هم بهش نده تا خوب نشده و دما خونه رو بین ۲۰تا ۲۵ نگه دار و هرروز ۵ دقیقه افتاب ببر تا آفتاب بگیره.واز اون دارو گیاهی که داده خودم هم بخورم در ضمن گفت خودم عسل .و آبلیمو بخورو و یه مدت لبنیات و گوشت نخورم چون راستین گرمی داره.الانم بهش داروهاشو دادم و گرفته خوابیده خدا کنه دیگه خوب بشه فردا شب مامانم دختر داییم و شوهر و مادرشوهرشو و....... دعوت کرده (پاگشا ) انشاالله تا فردا این گل پسر ماهم بهتر بشه و مشکلی نداشته باشه.وزنشم تغیری نکرده بود و همون ۸کیلو بود .

+ نوشته شده در  86/08/08ساعت 22:42  توسط مامان راستين  | 

سلام.خدا رو شکر راستین خیلی بهتره  به قول مامان آرین بچه ها باید سرما بخورن وگرنه دکترا چیکار کنند؟مشتری ندارن .این پسر ما خیلی بد شده صبح که از ساهت ۶ دیگه بیداره  اول باید شیر بخوره بعدم پاشم بهش آب بدم بهدم اقا گلاب به رو تون  از اون کارا؟ و من خوابالو باید پاشم آقارو بشورم . بعدم تو روروئک و کل خونه رو دور زدن جدیدا می ره پشت در خونه  و نگاه در می کنه همش منتظره بره بیرون .عقب عقب رفتنو بیشتر دوست  اره با روروئک تا جلو اومدنو. بعدم من پاشم حریره درست کنم واسه اقا و.......از امروز قطره آهنو شروع کردم امیدوارم بهش بسازه آخه  قطره آد که می خورد دل درد می شد ولی با مولتی ویتامین مشکلی نداشت.دیگه اینقدر شکمو شده موقع ناهار اینقدر سر صدا را می ندازه که ماهم مجبوریم از هر چی می خوریم یه کوچولو بهش بدیم .یه عادت که یدا کرده انگشن شستشو میمکه.  اینقدر وقتی داره انگشت می خوره بامزه میشه میخوام بخورمش ولی کار خوبی نیست انگشتشو بیرون می یارم باز می بینم ادامه می ده.

 

هنوز از سینه خیز خبری نیست دست و اهاشو بالا می گیره انگار می خواد شنا کنه ولی سینه خیز نمی ره .از امروز سعی می کنه بشینه می زارمش رو اهام بلند می کنه خودشو تا بشینه

عاشقه اینه که شیشه بدم دستش خودش بگیره و بخوره البته نمی خوره و بیشتر دوست داره باهاش بازی کنه.

عاشق ماشین سواریه باباشو که می بینه کلی ذوق می کنه تا ببرتش بیرون ماشین سوار بشه  می ذلرم مش عقب تو کریر اینقدر گریه می کنه تا بیاریمش جلو بعدم نگاشو از دنده و فرمون ماشین بر نمی داره.بعد از ۱۰دقیقه هم خواب می ره به زودی فکر کنم راننده بشه.  فعلا تا آپ بعدی بای

+ نوشته شده در  86/08/06ساعت 22:15  توسط مامان راستين  | 

 سلام.سرماخوردگی راستین هنوز خوب نشده اگرچه فکر نکنم به این زودی خوب بشه نمی دونم چرا سرما خورد.لباس کم می پوشونی می گن کمه زیاد می پوشونی می گن بچه از گرما مرد.چند شب پیش از مهمونی برگشتیم لباس مهمونیشو بیرون آوردم با یه تک لباس سرهمی خوابید فکر کنم کم بود و سرما خورد .امروز بهش اون داروهایی که دکتر داده بود دادم . استامینوفن هم خودم دادم که تب نکنه.تا عصر خوب بود ولی امروز خیلی بهانه گیر شده بود و گریه می کرد .دماغش کاملا گرفته و بد جور نفس می کشه بمیرم بچماز داروخونه قطره منتول گرفتم زدم به بالشتش شاید بهتر بشه  الانم خوابیده.
+ نوشته شده در  86/08/02ساعت 23:17  توسط مامان راستين  | 

سلام.سرماخوردگی که همیشه ازش بدم می آد باز اومد.راستین سرما خورده امروز زنگ زدم به دکترش نبود .بالاخره دیدم حالش خوب نیست و اگه واسه فردا می نداختم بدتر می شد بردمش ۱ دکتر دیگه که دکتر خوبیه.گفت سرما خورده و بهش شربت ضد حساسیت و قطره دماغ داد .آخه صداش خس خس داره و ابریزش دماغ و چشم.کلافست وحالش اصلا خوب نیست.با هزار مکافات شبی قطره انداختم  . شربتم بهش دادم که بهتر بشه .تو این ماه ۴۰۰گرم بیشتر وزن نگرفته نمی دونم چرا دکتر گفت وزنش خوبه ولی فکر کنم به خاطر غذا کمکیه وزنش ۸ کیلو بودونسبت به سنش خوبه .بعدا می ام می نویسم الان برم که حالش خوب نیست و داره گریه می کنه .اصلا نمی تونم ببینم بچه ها گریه کنند و مریض باشند آخه خیلی سختهآقای همسر می گن اشکال  نداره بچست سرما می خوره  بدنش مقاوم می شه
+ نوشته شده در  86/08/02ساعت 0:55  توسط مامان راستين  | 

 
myspace backgrounds
Myspace Backgrounds
Daisypath Anniversary Years Ticker