تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th Ticker راستین کوچولو عزیز مامان ویدا
شیرین تر از عسل
بر اثر شستشو ی لباس گردنمان دچار گرفتگی شد و تا اطلاع ثانوی از نوشتن معذوریم. برایمان دعا کنید.چلاق شدیم

 

اگه پولی رسید به دستتون با امضاء راستین ماپسر ماهستش

داریم بهش عادت می دیم بره دستشویی

بدون شرح

+ نوشته شده در  ساعت 18:13  توسط ویدا  | 

سلام به همه دوستای خوبمون خوبین خوشین؟.نمی دونم چرا یه مدته از این دنیای مجازی یکم خسته شدم.راستش یه چند دفعه اومدم تا   مطالبو به روز کنم و مطلبی بزارم ولی حالو حوصلش نبود و باز می بستمو می رفتم. کلا دستم به نوشتن نمی رفت که خداروشکر امروز دیگه گفتم هر جوری هست باید برم و واسه پسرک گلم که اینروزها واقعا دیگه بزرگ شدنشو دارم می بینم دیگه اون راستین کوچولو نیست هر چند که دلم واسه اون بچگیاش تنگ شد ه و ولی هر روزش شیرینه و شیرینی خودشو داره.

دیگه کلی شیرین زبون شده وخیلی از کلماتو میگه مثل یه طوطی سخنگو می مونه و هر چی رو که ما ۲ دفعه واسش تکرار کنیم زود تکرار می  کنه حتی رفتار و حرکاتی رو هم که انجام میدیم زیر  ذره بینه و زود یاد می گیره و همین خاطر بیشتر مواظب حرفا و حرکاتمون هستیم تا بچم از راه راست منحرف نشه    بالاخره چند روز پیش منت بر سر مبارک ما گذاشت و ۲ قدمی بدون کمک راه رفت ولی باز نشست و هنوز خیلی مشتاق نیست تا تنهایی راه بره ماهم زیاد اصرار نمی کنیم و می دونیم که هر موقع خودش صلاح بدونه راه مییفته  فقط یه دندون گیر ماهر شده و همین که از یکی خوشش بیاد فوری دندون می گیره و ماشالله بچم دندوناشم مثل اره می مونه .امروز رگ دست منو دندون گرفته بود ورم کرده مثل گردو اومده بالا و قرمز شده . چیکار کنم از دست این بچه با این کاراش

عاشق اینه از این کفشای صدادار پاش کنم اونم کلی کیفور و یک دو کنه و دیگه یاد گرفته و پشت سر هم یک یک دو یک دو یک دو می کنه.

 راستی ما نی دونیم چرا بچه ما ۴ دندونی مونده و اون دندونا  در نمی یان فکر کنم با این دندون گرفتنای پسرک دندوناهم پشیمون شدن و رحم کردن به حال من و فعلا  ازشون خبری نیست ولی انشالله زود بیرون بیان که باز مدتیه راستین نااروم شده و شبا اذیت می کنه که فکر می کنم به خاطر دندوناشه. واقعا این دندون در اوردن مصیبته و حالا می فههمم بچم چی میکشه . یه مدته یکی از دندونای عقلم اذیت می کنه و تازه داره خودشو نشون میده و دردش واقعا  آدمو کلافه می کنه حالا به درد دل بچم می رسم و می فههم چه زجری میکشه واسه دندون دراوردن.حالا از دندون عقل گفتم من دندونام نیاز به جراحی داشت و منم از ترس نرفتم جراحی کنم خوشبختانه ۲ تا بالا یی ها بیرون اومده ولی پایینی ها مشکل دارن و فکر کنم احتیاج به جراحی داره.کسی جراحی کرده؟ میشه دردشو تحمل کرد یا ولش کنم اخر یه طوری میشه؟

 چه قدر از اینور به اونور پریدم آخه چیکار کنم  بعد از یه مدت اومدم مجبورم از هر کدوم یه ذره بگم.یه مدته از پسرک گلم عکسم نگرفتم شاید تنبل شدم  انشالله در اولین فرصت عکساشو می زارم

+ نوشته شده در  ساعت 23:53  توسط ویدا  | 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:49  توسط ویدا  | 

تو رو خدا تواین تابستون گرم سرماخوردگی یعنی چی؟  باز چند روز پیش  پسرک ما ابریزش شدید بینی و سرفه های شدید می کرد و بردمش دکتر و تشخیص داده شد سرما خورده و البته یکمم چرکیه و بهش سفکسیم داد که امیدوارم هر چی زودتر خوب بشه اخه خواسته باشه هر ماه هی مریض بشه  و تا من بیام بهش برسم و سر حال بشه باز مریض شده و بچم دیگه رمق واسش نمی مونه و دیگه از  نظر وزنی هم که نگم ؟شده ۹ کیلو و این وزن واسه بچه ۱۳ ماهه خیلی کمه . آخه جدیدن هر کی می بینتش و می پرسه چند ماهشه؟ می گم ۱۳ ماه تعجب می کنن و میگن به بچه ۷ ماه می خوره و همین منو عذاب میده؟ آخه این بچه هم غذاش خوبه هر روز آبگوشت قلم.پلو ماست.میوه.شیرو.................. می خوره ولی وزنش اصلا خوب نیست موندم چیکار کنم

امروز چون می خواستم برم بیرون و کار اداری داشتم راستینو گذاشتم پیش مادر شوهر  و عمه محبو به و سفارش که دارو سفکسیمو سر ساعت بدین و رفتم  ساعت ۱ با اقای همسر رفتم تا راستینو برداریم بریم خونه .عمه محبوبه رفتش  تا داروی راستینو بیاره و بهم داد من برق از چشام پرید اخه این که داروی راستین نیست مادر شوهر بیچاره نمیی دونست چیکار کنه گفت همینه که دادین گذاشتم یخچال و سر ساعت بهش دادم یه ان شک کردم شاید من دارو رو اشتباه دادم ولی رفتم سر یخچال نیگاه کردم داروش بود نگو مادر شوهر گرام دارو فکر کنم اکسترامین که نمی دونم واسه چیه را اشتباها برداشتن و به راستین دادن ولی خدارو شکر هر چی بوده ۱ مرتبه بیشتر تکرار نشده .خدائیش مادر شوهر بیچاره ناراحت شده بود که نمی دونست چیکار کنه .اوردمش خونه هر چی به این فک فامیلا که یه چندتایی دکتر تشریف دارن زنگیدم تا ببینم این دارو چیه هیچکدوم جواب ندادن ماهم بیخیال دارو وخدارو شکر بچم مشکلی پیدا نکرد و طبق گفته  مادر شوهر دارو  مال سرفه هست ؟  که امیدوارم همین باشه.

 جمعه رفتیم باغ مادر بزرگم که اطراف شهر هستش و همه فامیل جمع بودن کلی بچم طبیعتو دیدو اب بازی کرد البته چون سرماخورده بود بیشتر نظاره گر اب بازی بچه ها بود ولی هر چی بود کلی کیف می کرد. اینم یه چند تا عکس از آ ب بازی 

پسرک ما عاشق رژ لب و لاک شده جدیدا.اینم آثارش

+ نوشته شده در  ساعت 0:23  توسط ویدا  | 

سلام  خدمت همه دوستان خوبمون.اینقدر دیر به دیر می یام که دیگه همه چیز یادم می ره واسه نوشتن .آخه حرف واسه گفتن زیاده پسرک ماهم بزرگ شده و هر روز شیرین کاریهاش والبته بدی هاش بیشتر شده. دیگه یک ا نمی تونه اروم باشه هر کاری که ما انجام میدیم اونم باید فوری انجام بده دیگهع نمی فهمه که خطرناکه یا نه مثلا من اتو می کشم لباسارو اونم باید حتما اون لحظه اون کارو انجام بده یا اشپزی می کنم باید بغلش کنم اونم غذارو هم بزنه .شیشه تمیز می کنم اونم انجام میده.تی می کشم اونم باید..................... سرتونو در نیارم ما موندیم با این بچه چیکار کنیم؟   دیروز داشتم واسه حریره بادوم می شکستم با هزار مکافات از دستم گرفته اون بادوم بشکونه اخرم زده رو پاش و گفتم دیگه میره نگو انگار نه انگار بچم ضد ضربست باز اومد و آخر به این نتیجه رسیدم بادونم نشکنم بهتره و همهرو جمع کردم اخه تو این خونه به هیچ کاری نمی رسم به خدا باید بزارم خواب بره تا کارامو انجام بدم

پسرکم دیگه خیلی شیرین شده و یه لوند بازی هایی از خودش در می یاره که نگو همین که می بینه من خوابیدم می پره یه ماچ آبدار می کنه که نگو البته هزار تف مف رو صورت بنده ولی هر چی هست شیرینه.یه مدته هر موقع بوس می کنه میگه به به البته خودم بهش یاد داده بودم وحالا چنان به به  می کنه که نگو. واقها کیف می کنم با این بوس و به به گفتناش.

چند روز پیشم یه خطر بزرگ از بیخ گوشم رد شد داشتم کمد اتاق خوابو مرتب می کردم راستینم نشسته بود یه سری وسایل ریز میز بود رو فرش و با یه سری گوشواره. انگشتر و.... یهو دیدم راستین نفسش بالا نمی یاد و به زور نفس میکشه داشتم سکته می کردم سریع پریدم بلندش کردم و زدم پشتش دیدم هنوز بچم نفس نداره .انگشتو انداختم تو گلوش تا  اگه چیزی هست بیاد بیرون افتاد به استفراغ و لی  هنوز نفسش خوب نشده بود منم با  پریدم خونه همسایه بغلی با بچه بغل چنان در زدم که نگو اوناهم نامردی نکردنو درو باز نکردن فکر کنم دستشون بند بود همون لحظه  راستینم حالش بهتر شد و خداروشکر نفسش بر گشت پریدم تو خونه و نمی دونستم چیکار کنم می ترسیدم یه چیزی خورده و باز همون مشکل پیش بیاد به اقای همسر زنگ زدم خودتو برسون  گفت چی شده گفتم خودم حالم خوب نیست اونم  ۱ ساعت بعد تشریف اوردن ولی خدارو شکر هر چی بود گذشت و ماهم منتظر که شکم مبارک کار کنه و هر چی هست دفع بشه  ولی انگار نه انگار فکر کنم هیچی نخورده و اب دهنش پریده به گلوش یا واقعا چیزی خورده و خودش حل شده ولی هر چی بود من ۱۰سال به عمرم اضافه شد از بس ترسیده بودم. تا این بچه بزرگ بشه من نصف عمر شدم با این بدیهاش.

یه سوال  شما به نی نی هاتون قطره اهن میدین؟ من شنیدم چون هوا گرمه تو تابستون نباید قطره اهن داد؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:42  توسط ویدا  | 

وای که چقدر از چند روز تعطیلی پشت سر هم بدم می یاد و از یک جا نشستن.البته چون الان کار رو بوسیدم و گذاشتم کنار و فقط یه چند ساعتی می رم این حرفو می زنم شاید اگر شاغل بودم این حرفو نمی زدم و ارزو می کردم هر روز تعطیل باشه

از راستین بگم که دیگه جونی واسه من جا نذاشته.هر روز یه چیز جدید کشف می کنه و هر روز یه مدل جدید کار  یاد می گیره.هر چیزیرو که می بینه زود تقلید می کنه.چند روز می دیدم هی سرشو به علامتای خاصی تکون میده  دیروز دیدم تلویزیون  ( بیبی تی وی) داره یه برنامه ای نشون می دیده و بچهها اون کارو انجام می دن نگو بچم یاد گرفته و تقلید می کنه.جدیدا  هر چی رو از دسترسش برداریم که دست نزنه زود قهر می کنه و دستاشو به حالت قهر می گیره جلو چشاش و گریه می کنه .عاشق این حالتشممممممم  بالاخره پسرک ما بودن تکیه یه چند ثانیه ای بدون کمک وایستاد ولی هنوز از راه رفتن خبری نیست و یکم تنبل تشریف دارند.عاشق اینه یکی بشینه باهاش حرف بزنه و اونم جواب بده همین جوری پشت سر هم یه کلماتی رو واسه خودش بلغور می کنه.مخصوصا اگه از تلویزیون ببینه یه خوانندهای داره می خونه یا صدای اذان رو می شنوه اونم باهاش می خونه و این کارش خیلی بامزست

دیروز که از خواب پاشدم دیدم گوش راستین اندازه یه گردو باد کرده و قرمز شده  بعد متوجه شدم تو صورتشم اثاری هست نگو بچمو برده بودم حموم  تر تمیز شده بوده شب پشه لامذهب بچمو  گزیده و اونم حساسیت داشته و اینجوری ورم کرده بدو رفتیم دارو خونه و یه کرم به اسم کالامین گرفتم که واقعا معرکه است و همین که زدم به گوشش یه چند ساعت نشده خوب شد( قابل توجه مامانا)واقعا فکر نمی کردم به این سرعت خوب بشه البته از داروخونه از این دستگاه کوچیکا که قرص حشره کش داره گرفتم واسه اتاقش ولی شنیدم و اسه بچه خوب نیست؟ موندم با این پشه ها و حساسیت راستین بهشون چیکار کنم؟

             ۱۳ماهگیت مبارک عزیزم

براش یه اسباب بازی خریدم شکل کامپیوتر شاید از کامپیوتر ما دست برداره ولی زهی خیال باطل

 

دوربین که عمه محبوبه واسش خریده

+ نوشته شده در  ساعت 15:33  توسط ویدا  | 

 

سلام به همه دوستان گلمون.ما  این دفعه کلی تاخیر داشتیم اخه با داشتن یه بچه کوچیک نمیشه هر روز اپ کرد . خوب بگذریم

 
واکسن ۱ سالگیرو رفتیم چند روز پیش زدیم و خداروشکر راستین مشکلی نداشت البته وزنش زیاد خوب نبود ۸۷۰۰  که اونم به خاطر مریضی  قبلش بود که خدارو شکر خوب شده.پسرک ما دیگه شبا رو نسبت به قبل بهتر می خوابه و صبحا هم ساعت ۷ سحر خیزه و زود بیدار میشه و باید صبح.نشو بخوره ولی بعد از صبحونه و کلی بازی باز ۹ می خوابه و یه ۲ ساعتی خوابه.که اونم غنیمته و من می تونم به کارام برسم .همیشه عادت داشت ظهر هاهم می خوابید که دیگه نمی خوابه .البته من خودم خیلی دوست دارم ظهرا یه ۱ ساعتی بخوابم ولی مگه میشه . همین که سرمو می زارم رو بالشت یا داره از سر و گردن من بالا می ره یا موهامو میکشه.البته با کوتاه کردن موهام راحت شدم  از دست این پسر.یا داره دن دون می گیره دیگه بدن ما کبوده همه جاش .جدیدا دوست داره  دندون بگیره.چنانم این دندوناش قویه که واقعا وحشتناکه. هر کارم میکنم این کارو از سرش بندازم ولی باز ببینه من یه جا خوابیدم می پره و این کارو میکنه..از مابقی دندوناهم خبری نیست.فکر کنم قراره ۴ دندونی بمونه بچم  خیلی سعی می کنه بلند شه و هی باسن مبارکو به اینو ر اونور قر میده تا تعادلو حفظ کنه و بلند شه و لی نمی تونه و می پره پیش من تا بلندش کنم.خودش عاشق راه رفتن شده یکی دستاشو بگیره و راه ببره.ولی خودش از اینکه دستاشو ول کنیم خوشش نمی یاد و زود میشینه.از بس اینو اون می گن چرا بچه  ۱سالش شده راه نیفتاده خسته شدم ومیگم هر چی زودتر راه بیفته راحت شم.نمی دونم چرا هر کی باید برای خودش نظر بده و همه انگار دکترن.یکی چرا بچه راه نیفتاده.چرا غذاش اینجوریه؟ چرا فلانه.چرا  اینطوریه؟  می خوام ببینم خودشون بچه بزرگ می کردن چه جوری بوده ولی من که جدیدا خودمو زدم به بی خیالی و میگم بگن من کار خودمو می کنم و اینجوری بهتره
 
 پسرک ما عاشق عینکه همین که می شینمیم تو ماشین می پره و عینک آفتابی آقای همسرو بر می داره البته ۱ عینکم شکونده .چند روز پیش گفتیم بریم یه عینک افتابی واسش بخریم شاید دست از عینک همسر جون بر داره ولی اون فقط  این عینک بچه گونه اینارو دوست نداره.هر چی ما استفاده می کنیم اونم می خواد و این نتیجه ای نداشت  بچه های این دورو زمونه رو نمی شه گول زد. اون عکس بالاهم با همون عینکه  که واسش خریدم و  یه چند دقیقهای رو صورتش نگه داشته تا یه عکس ازش بندازیم.
 
 کلمه مامان .بابا .عمه.آپ  رو خوب میگه و همین که می یاد تو آشپز خونه میگه آپ .کلا عاشق اشپز خونست البته جارو دستی .بره اون پشت موشتا برداره و جارو کنه.جدیدا یاد گرفته می ره میشینه رو سطل اشغال .یا این که من غافل شدم سطلو می ندازه تا تجسسش کنه. همیتن که در یخچالئ باز می کنم می پره می ره تو یخچال وهی اوم اوم میکنه و اشاره به هندونه تا بهش هندونه بدم .هندونه رو خیلی دوست داره و اگه به جای ۳ وعده غذا بهش هندونه بدم بیشتر دوست داره تا غذارو.
 
 دلم تنگ شده واسه خودم واسه بچگیام واسه مسافرت واسه شمال .واسه درسو دانشگاه.بعضی وقتا دلم می خواد باز کلاس اول بودم واقعا چه کیفی داشت . بعضی وقتا دلم واسه بچهها میسوزه می بینم تو مملکت نه تفریحی دارن و نه خوشی واقعا این جوونای ما به چی خوشن .بزارین خوش باشن به هر چی هستن البته به راه راست    دلم تنگ شده واسه شمال .برم تو یه ویلای خوشگل و یه چند روزی تو ارامش کنار دریا بخوابم . بدون هیچ سر و صدایی و واسه خودم کتاب بخونم و موسیقی گوش بدم ولی تنها که نمیشه رفت و راستینو هم باید برد.ولی هر چی فکرش می کنم با این هوای گرم نمیشه راستینو برداشت برد آخه می ترسم مریض بشه .ماشالله کار آقای همسرم که اینقدر زیاده که فعلن ترجیح دادیم تو خونه بشینیم تا اخر تابستون و مهر دیگه بریم یه مسافرت خوبببببببببب.
 
معین و میثم(پسر خاله های راستین)
                 جمعه ۱۰خرداد تولد ۱۱ سالگی میثم هستش میثم جان تولدت مبارککککککککک 
 
 

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:48  توسط ویدا  | 

سلام.ساعت ۵/۲ با زنگ خونه پا شدم درو باز کنم دیدم آقای همسر با یه شاخه گل و یه کیک وارد شد.کلی از خودم ذوق در کردم و همونجا تولدمو تبریگ گفت. ممنون از همسر گرامی به خاطر همه محبتاش ما هم  بالاخره ۲۹ ساله شدیم البته  من که می گم ۲۸ سالو ۱ روز

 مدتی بود اصلا خودمو فراموش کرده بودم همه چیز شده بود راستین .دیدم دیگه  نمی شه صبح پاشدم واسه خودم یه وقت آرایشگاه گرفتم و دیدم این تحول با روز تولد یکی باشه بهتره و رفتم موهامو تیفوسی  اونم کوتاه کوتاه زدم . خودم که تو اینه نگاه می کنم یاد اون بچگیهام می افتم که همیشه عاشق موهای پسرونه  بودم با تیپ اسپرت راستینو گذاشته بودم خونه مادر شوهر بچم وقتی برگشتم اصلا نگام نمی کرد و روشو بر می گردوند فکر کنم منو با این قیافه نشناخت. 

  .فردا هم قراره ببرمش واکسن  ۱سالگیشو بزنه. انشا الله به خوبی پیش بره و مشکلی پیش نیاد

امروز نگار یکی از دوستام یه نی نی دخمل ناناز به دنیا اورد که روز تولدش با من یکی شده انشالله که قدمش مبارک باشه . فردا هم تولد مادر  شوهرمه که انشالله ۱۲۰ساله بشه .منو مادر شوهرم روز تولدمون ۱ روز  فرق داره و شماره شناسنامهامونم ۱  عد اختلاف داره ببینید چقدر عروسو مادر شوهر تفاهم دارن؟ 



  بعدا نوشت:

از طرف دوست عزیزم هانیه جون مامان آرتا به این بازی دعوت شدم. ۵ تا از کتابایی که خوندم و تاثیر گذار بوده. البته من اگه وقت داشته باشم کتاب زیاد می خونم ولی کو وقت؟

۱)سری کامل کتابای به سوی کامیابی.آنتونی رابینز(واقعا کتابای خوبی بودن واسه من اون زمون ها(دوران عقد این کتابارو خوندم)

۲)زنان ونوسی .مردان مریخی/دکتر جان گری/

۳)دخترم فرح

۴)هنر پسر داری. و راههای شگفت آمیز عشق به فرزند( اولین کتابایی که با تولد راستین خوندمشون و کتابای خوبی هم هستن)

۵.کودک .انسان .خانواده و کتاب نظم آموزی به کودکان که در حال خوندنشونم و هنوز نیمه تموم موندن؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:52  توسط ویدا  | 

.سلام سلام.خداروشکر و به لطف خدا پسرک ما رو به بهبودیه و خدارو شکر بهتر شده از دیروزم اون داروهارو دیگه قطع کردم و تبشم قطع شده .نمی دونم این چه مریضیه که الان هر بچهای رو می بینی گرفته.راستین اصلا تو این مدت اشتها نداشت بچم ۵/۱ کیلو کم کرده و لی خداروشکر از امروز غذا می خوره البته غذاهای سبک و اشتهاشم بهتر شده ولی تا بیاد اوم کم کردن وزنو جبران کنه ۲ سال شده فکر کنم.تو این هفته بدنش اونقدر ضعیف شده که طاقت راه رفتنم نداره البته هنوز از راه رفتن خبری نیست فقط دستاشو می گیره به جایی و کم کم راه میره.به قول یکی از دوستام می گفت بچه تا راه نیو فتاده راحتی هر چی دیرتر بهتر

تو یه روزنامه ای می خونم نوشته بود بهتره به بچه ها تا ۲ساگی شیر گاو ندن.البته  دکتر راستینم همینو گفت و میگه تا ۲سالگی نخوره بهتره البته الانم که هوا گم شده واسه بچه خیلی خوب نیست منم بیشتر مریضیشو از همون شیر گاو میدونم و فعلن شیر گاو ارز برنامه غذاییش حذف شد. اصلا با ابگوشت و سوپ جور نیست  و اصلا نمی خوره فقط اگه کاملا سرد شده باشه تو یخچال یه چند قاشقی می خوره.فقط عاشق برنجه اونم با شوید و کره و حاضره اینو هر روز بخوره و لی دکترش خوردن گوشتو بیشتر توصیه کرد تا برنج  ولی همین که یه گوشت می ره زیر دهنش همرو تف می کنه بیرون ما موندیم تو کار این بچه. الانم اینقدر به من وابسته شده که حتی واسه د س ت شو یی رفتنم باید با هزار مکافات از دستش فرار کنم همش می خواد بغل باشه  و بره بیرون .صبح ها هم با بیرون رفتن اقای همسر ما مشکل داریم به محض شنیدن صدای در دیگه روزگارمون تا ظهر که اقای همسر برگردند سیاهه که چرا اونو بیرون نبردن و من بیچاره مجبورم صبح کله سحر البته کله سحر شو شو ما۸یا ۹صبحه ببرمش بیرون   یا باباش ببرتش ماشین سواری و باز برش گردونه . ما که موندیم تو کار این بچه از همه دوستای گلمون که نگران حال ما بودن ممنون و خداروشکر دیگه مشکلی نیست. انشالله که هیچ بچه ای مریض نشه.

اینم عکسای پسرک مامان در دوران مریضی و بعد از مریضی

 

تو رو خدا ببینید از من وارد تره با کامپیوتر کار کنه؟

+ نوشته شده در  ساعت 1:8  توسط ویدا  | 

وای که دیدن یه بچه مریض و لاغر شدن روز به روز چه سخته من که دیوونه شده بودم.دیگه کم اوردم.چند شب پیش به راستین شیر گاو دادم البته بهش اب اضافه کرده بودم و خورد و مشکلی نداشت البته قبلا بهش داده بودم ولی صبح دیدم  شکمش بهم خورده   و اسهال شدید با استفراغ که هر چیبهش دادم فایده ای نداشت  اخر بردم پیش دکتر خودش یکسری دارو داد و گفت زود خوب میشه و اگه خوب نشد باید ازمایش بده.۲روزی صبر کردم ولی هر روز بدتر میشد و بچم ۱ کیلو کم کرده تو این مدت.اون راستین شلوغ  تبدیل شده به یه بچه اروم که نای باز کردن چشماشو هم نداره و به خاطر استفراغش چون غذا هم نمی خوره بدتر شده وکلی ضعیف شده .باز امروز دیدم این جوری فایدهای نداره و تبشم شدیده بردمش پیش یه دکتر دیگه که اون عفونت روده تشخیص داد و یه سری چرک خشک کن و .....داده فکر کنم از اول برده بودمش پیش همین دکتر اینقدر مریضیش طول نمی کشید .امیدوارم زود خوب بشی که من واقعا طاقت ندارم ببینم این جوری آروم می خوابی. ولی انشالله زود خوب میشییییییییییییییییی واکسن ۱ سالگی هم تا خوب شدن کامل فعلن به تاخیر افتاد.از این بابت بچم شانش اوردا

۸۷/۲/۱۷تولد یکسالگی شهراد جون  بود که از همین جا به مامان  خوبش تبریگ میگم انشالله تولد ۱۲۰سالگی این پادشاه جوانمرد

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:10  توسط ویدا  | 

 
myspace backgrounds
Myspace Backgrounds